خودش آمديم ، آقا سيد عبد الغنى و گيوهفروش هم آمده منتظر ضياء الواعظين شده ، نيامد . بالاخره قرار بر اين شد كه ضيا و آقا عبد المطلب و آقا ميرزا عباسقلى خان و آقا ميرزا حاج آقا هم ديده ، هشتنفرى حوزههايى داير نمائيم كه اشخاص مستخدمين دواير دولتى را رئيسا و مرؤسا داخل ننمائيم . ساعت دو بلند شده من به خانه آمده شام خورده خوابيدم .
[ امور روزانه ]
پنجشنبه 21 شوال . - صبح بعد از چايى قدرى تحرير و كاغذى به كمره نوشته بيرون آمده ، كاغذ را پستخانه . بعد بازار رفته قدرى كارهاى جزئى ، بعد خانه آمده ناهار خورده ، قدرى خوابيده ، بعد چايى .
ممنوعيت فعاليت سياسى ديوانيان
آقا ميرزا اسماعيل خان مميززاده صبح آمد منزل و اظهار شكايت از من كه رفقا از شما مكدّر هستند كه اين حرف را مىزنيد كه دمكراتها بايد در ادارات نباشند ، آخر اينها چه بكنند ، معاش ندارند ؟ گفتم من نگفتم از اداره ، دولتيان خارج ، بلكه گفتم در دواير ملى داخل نشوند . تا نيم ساعتى فلسفه اين مطلب را با سؤالات او توضيح داده ، متقاعد شد و حق به جانب من داد و تصديق كامل به حرف من نمود ؛ نمىدانم به جهت اغفال من ، يا حقيقتا حرف مرا مطابق واقع دانست و رفت كه به سايرين كه شبهه نموده بودند بگويد .
عصر من هم بيرون آمده درب دكان آقا ميرزا عباسقلى خان قدرى نشسته از آنجا سمت خيابان . آقا ميرزا اسماعيل و آقا سيد اسد الله زنوزى درب مغازهء بسته خلخالى ايستاده بودند . سه نفرى به اتفاق رو به بالا . در بين حبيب المجاهدين ، عتيقهچى و بروجردى متفرقه رسيدند . عتيقهچى گفت يك عباى نازك براى شما خريدهام خانه است . باهم رفتيم تا درب خانهاش ، شب بود . از طرف مقابل خانه او صداى وحيد الملك به سلام به من بلند شد . ديدم با شخصى حرف مىزند و تقاضاى رفتن مرا نزد خودش نمود . رفتم ديدم با يك نفر سلام نمودند . بعد از سلام و تعارف به آنها ، شبيه به دكتر ولى الله خان نظرم آمد ؛ پرسيدم ، تصديق نمودند . به قدر نيم ساعتى مبارزه ادبى و عرفانى و سياسى و اخلاقى و شوخى و كنايهء بانزاكتى . بعد خداحافظى . وحيد هم همراه من به خانهء عتيقهچى آمد ، آب يخى با قليانى وحيد و من و زنوزى و مميززاده .