يادى از دوستان محبس
بعد بيرون و به بازار آمده و از راه خيابان به نظميه به ديدن محبوسين رفته ، مستحفظ گفت . نيم ساعتى صبر تا نوبت به شما برسد . من رفتم به اطاقهاى تأمينات . با اجزاى آنجا قدرى شوخى و احوال سرقة الدوله و ساير رفقاى جسمانى خود را پرسيده ، مراجعت به در محبس و دوستان روحانى رسيده ، يك نفر زن ارمنى يا روسى با يك دختربچه آنجا منتظر اجازه ورود با حال اندوه بود .
چون مرا مثل خود ديد پرسيد كه شما چهكسى را مىخواهيد ؟ گفتم بعضى مظلومين آزاديخواه . و اسم مشكوة ، عماد و ارداقى و نسبتهايى كه به آنها داده شده گفتم . او هم گفت شوهر مرا به اسم دروغ يعنى بلشويكى ( با چشمانش تصديق نمود ) نمىدانم راست يا دروغ ، اما از حال تألم او خيلى دلم سوخت .
بعد محمد خان مستحفظ به من اجازه داد وارد شدم . ارداقى ، عماد ، مشكوة را هم اطلاع دادند آمده ، باهم نشسته ، صحبت اوضاع را قدرى نموديم و به آنها دلدارى دادم و قدرى اوضاع و حوادث واقعه را براى آنها گفته ، بعد از مستحفظ ، مهدى خان ، برادر مرحوم لله را خواستم كه به او هم سلامى كرده باشم . همينكه دم در رفت كه او را بگويد بيايد . من مقالهء استفتائيه كه از علماى طهران در خصوص حرمت معاهده سؤال كرده بودم و بامزه بود براى تفنن به آنها دادم كه بخوانند . بعد مهدى خان هم آمد . قدرى احوالپرسى . مقارن ظهر بلند شده بيرون آمدم و نوبت رفتن آن ضعيفه ارمنى با بچهاش شد .
بعد پياده از خيابان به خانه ناصر الدوله آمده ، او هم همانوقت از بيرون رسيد . بعد گفتم مجددا اردبيلى را تلفن بزنيد بيايد . بعد اردبيلى هم رسيد .
مشغول صحبت و ناهار . بعد از ناهار چايى و شطرنج كاملى اردبيلى و ناصر الدوله زدند . بعد دو به غروب بيرون آمده و به اتفاق اردبيلى به خانهء فرخى برحسب وعده رفتيم . بعد بقا ، آقا سيد عبد الغنى ، گيوهفروش ، ضياء الواعظين ، آقا شيخ محمد على قزوينى و فدايى هم آمدند . مشغول مذاكرات شديم .
اول رنگ جمعيت ، بعد خود جمعيت
اردبيلى گفت بايد پولى پيدا كرد و آدم به روسيه فرستاد . بعضى گفتند بايد جمعيت درست كرد . بعد پول تهيه مىشود . من گفتم اول رنگ جمعيت را بايد