كه عقل از وضع آنها مات مىشد . خداوند لعنت كند كسانى را كه تفرقه بين عثمانىها انداخته و اسلام را تجزيه نمودند .
فرنگى مآبى سردار معظم
بعد ساعت دو بلند شده با فرخى و آقا نصر الله به ماشين و ما را آقا نصر الله توى حياط آورده ، ديديم يك جوانى فرنگى مآب ، نه آن فرنگى مآبى كه تقىزاده مىخواهد ، با زنهاى انگليسىها صحبت و آنها نشسته و اين جوان مثل گربه متملق سر سفره ، دور مرد و زنهاى انگليسىها طواف و نياز كن . شخصى به من گفت اين است سردار معظم خراسانى كه والى رشت و وكيل خراسان [ است ] .
چشم همه روشن .
بعد سوار ماشين ، به شهر ، يك و نيم به غروب رسيده ، چون حالت تب داشتم با فرخى سوار واگون ، و ليكن تمام مخارج راه از واگون و ماشين ذهابا و ايابا و ناهار همه را چه اين مرتبه و چه يكدفعه سابق فرخى متحمل ، من هم هيچ ابدا به روى بزرگوراى خود نياورده ، يا مغتنم شمرده يا خجالت كشيدم كه به اصرار سهميه خود را بدهم مثل فحش به فرخى بوده باشد و فرصت هم نمىداد كه من پول بدهم . بعد او به خانهء آقا موسى روضه رفت ، من چون حال نداشتم رو به خانه آمده در راه الموتى را ديده ، قدرى صحبت . بعد به خانه آمده ، ساكت افتاده ، تب و سينهدرد مرا غمخوار و پرستار شده ، ساعت سه و نيم از شب مرا بيدار شام خورده ، خوابيدم .
[ امور روزانه ]
دوشنبه 29 رجب . - صبح بلند شده خيلى ضعف ، اما تب به واسطهء عرق ، نزديك صبح تخفيف يا قطع ، بعد دو چايى خورده ، يك گيلاس كوچك هم گل بنفشه دم نمودند و خوردم و همين قسم در خانه بودم . بعد آقاى بقاء الملك برحسب تقاضاى من كه ديروز عصر پيغام داده بودم تشريف آورده ، قدرى صحبت ترتيب رفتنش به اسلامبول به مأموريت . بعد عرض كردم غرض بنده اين است كه در شش هفت سال قبل كه اسبابهاى مجمع ادب را ششماهه نزد من تحميل و امانت گذاشتيد ، مرا راحت از بقيهاش كه دزد نبرده و صدمات از هر جهت به من آورده حالا هم مىترسم آن اطاقهاى اندرون كه سقفهايش [ را ] موريانه [ خورده ] و خراب است يك مرتبه خراب و همه آنها ، آنچه باقى مانده