زياد از اقوامش [ در ] اندرون بودند . من و مشير اكرم هم در بيرونى شام خورده خوابيديم .
[ امور روزانه ]
شنبه هفتم جمادى الثانى . - صبح در خانهء مشير اكرم بيدار و چايى خورده ، بعضى مردمان متفرقه از مستشار السلطان ، وحيد الدوله و متفرقه آمده ، اندرون هم زنانه . تا ظهر ، ناهار ، فاتحه ، اندرون . ليكن من و مشير اكرم ناهار غير فاتحه و معمولى همهروزه خودشان را خورده ، بعد چايى . چهار به غروب به خانهء معتضد الملك كه ختم مردانه بود رفته تا دو به غروب مانده . چون بعضى رفقا بنا بود امروز غروب بيايند خانه ، من بلند شده ، اما باران از صبح به تدريج مىآيد .
بيرون كوچه ، حكيم الملك را ديدم مىرفت تسليت به حاج فخر الملك از فوت دخترش بدهد ؛ من هم رفته به قدر ساعتى ، دو نفرى هم بودند ، بعد بلند شديم ، باران شدت داشت . به سر كوچه عصمت السلطنه رسيديم ، عضد السلطنه و ناصر الدوله هم از ختم معتمد الدوله رسيدند . من حكيم الملك را به درشكه عضد السلطنه نشانيده كه او را ببرد و سر خيابان با درشكه كرايه من و احمد و ناصر الدوله سوار و ما را تا خانه آورد و خود مراجعت . بعد مقارن غروب خلخالى آمد و گفت ساير رفقا را با اين گل و باران گمان نمىكنم بيايند . بعد خودشان هم رفتند . شام خورده خوابيديم .
[ امور روزانه ]
يكشنبه هشتم جمادى الثانى . - صبح بلند شده ، باران هم ديشب كاملا مىباريد و اطاقهاى اندرون و اين حياط چكه و ريزش مىنمود . فرستادم بنايى كه ديروز آمده بود كه جلو [ ى ] چكه را گرفته درست نمايد و حقهبازى كرده بود آوردند و مشغول درست كردن با احمد شد .
ختم معتمد الدوله
بعد ناصر الدوله با درشكه آمد ، سوار درشكه با ناصر الدوله به فاتحه مرحوم معتمد الدوله خانه معتضد الملك رفته ، وزراى سوء و علماى اسوء و حاج آقا جمال و حاج امام جمعه خويى و امام جمعه مخلوع هم آنجا بودند . وزير دربار و خيلى جمعيت . بعد از فاتحه و ختم ، وزرا و اشراف و علما رفته ، قليلى از متوسطين مانده ، ناهار مفصلى كه تهيه وزرايى بود خورديم . بعد از ناهار به خانهء مشير اكرم رفتيم و به قدر دو ساعتى من و مشير اكرم و عصمت السلطنه مذاكرات