ميرزا محمد حسن مجتهد سمنانى هم آنجا بود . مشغول صحبت . ناهار مفصلى خورديم ، بعد چايى . امير حشمت هم آمد و تا دو ساعت و نيم صحبت مضار و منافع معاهده بود . بعد من و آقا سيد جليل بيرون آمده صحبتكنان به خانهء خلخالى رسيديم . تنكابنى و فطن ، مجله ، بقا و خلخالى هم آمده صحبت اوضاع و بدبختى بود ، تا ساعت سه از شب . بعد قرار شد شب يكشنبه به منزل بنده بيايند . بعد بلند شديم . من به خانه آمده شام خورده ، خوابيدم .
[ امور روزانه ]
چهارشنبه 4 جمادى الثانى . - صبح بعد از چايى ، برف مىباريد ، بلند شده با حال برف به خانهء علاء الحكما رفته نسخه و دوا گرفته ظهر به خانهء مراجعت ناهار و چايى خورده بيرون آمدم . هوا هم مختصر برفى داشت . بيرون شنيدم كه مادر معتمد ، زن صدر الاشراف حريرى مرده و فاتحه او را برچيدهاند . ديدم لازم است تسليتى به آنها داده ، اول منزل آنها رفته به قدر ساعتى نشسته تعزيت دادم ، قدرى اشعار آبدار حاج امين الواعظين خواند ، حظّ نمودم . بعد بيرون رو به خانه آمده نيم از شب به خانه رسيده ، قدرى روزنامه هم خوانده كه آمدن براوين را هم به انزلى تكذيب كرده بودند . شام خورده خوابيدم .
[ امور روزانه ]
پنجشنبه پنجم جمادى الثانى . - صبح برف آمده بود ، احمد رفت بام و برفها را كه شلاب و باران و برف بود پاك نموده ، چايى خورديم . از شدت باران و گل بچهها به مدرسه نرفتند . من به حمام رفته و برگشتم . عصر هم هوا باران داشت من برحسب دعوتى كه آقا ميرزا حبيب الله خان پستخانه در خانه خاكپور برحسب ميل و رضايت خودم تهيه شده بود و آقا شيخ محمد على قزوينى هم امروز صبح آمده بود و يادآورى كرده بود كه اول مغرب درب پستخانه ماها منتظر هستيم ، من نيم به غروب از خانه بيرون آمده تا به واگون رسيده و سوار شده ، ميدان توپخانه پياده شدم . يك از شب گذشته بود ، ديگر در پستخانه نرفتم و از همانجا در ميان گلها كه قابل اعتنا از شدت زيادى و باران هم مىباريد شده به خانهء خاكپور پشت مدرسه سپهسالار نو رسيده ، در زدم ، ديدم زنى گفت خاكپور چند روز است از اينجا رفتهاند . از بازارچه سقاباشى بهسمت خندق كه مىروند ، آنجا هستند . ديدم ديگر حال رفتن آنجا را با اين كثرت گل و باران [ ندارم ] و شايد پيدا هم نكنم و تمام رخوت و عباى من هم پر از گل شده بود .