محمد على قزوينى با شيخ جان در زده ، گفتند آمديم ناهار بخوريم . ديدم نان سنگك و پنير و مغز گردو هم همراه خود آورده خوردند . بعد از ناهار آنها چايى خورده بلند شده رفتند .
بعد بيرون آمده حاج ناظم التجار مرا درب خانهاش ديده قدرى صحبت ، بعد از راه معير به خانه آقا شيخ نور الدين رفته به قدرى كوچهها گل بود كه فوق او كثافت ادارات و بلديه است . بعد با آقا شيخ نور الدين قدرى صحبت . از آنجا دكان آقا شيخ حسين كلاهمال قمى رفته ، نبود كه كلاهى به جهت احمد بگيرم . از آنجا بازار آمده ديدم تمام بسته [ است ] . به مسجد شاه رد شدم ديدم باز ختم را كه وليعهد امروز آمده بود برچيده بود ، مجددا آنجا بازار از خودشان ختم گذاشته بودند و تهيه ناهار فردا را مىديدند . بعد سر خيابان سوار واگون شده ، احمد هم درب اندرون رسيده ، گفت مىخواهم بروم خانه . تا دم پستخانه همراه من آمد .
من امانت مستوره سيگار و ده تومان كه سالار براى خريد سيگار فرستاده بود گرفتم . احمد هم گفت مىروم خانه .
حرفى براى گفتن نمانده بود
مقارن غروب به خانهء ميرزا ابراهيم قمى رفته ديدم تنكابنى ، خلخالى ، اردبيلى ، مير موسى خان ، دكتر احمد خان ، سلطان احمد خان ، نجات ، آقا ميرزا سليمان خان و غفارى هم بودند . تا ساعت دو از شب رفته نجات ، قمى ، دكتر احمد خان ، سلطان احمد خان ، مير موسى خان ، زمينه تهيه مىكردند كه بايد كارى كرد كه ماها خودمان نگذاريم صدرايى و تدين و ملك الشعرا و ميرزا على اكبر زمامدار بشوند و از طرف كميته چند نفر معين شوند كه شروع به تشكيلات حزبى نمايند بعد خودش را منحل نمايد . اردبيلى و خلخالى و تنكابنى و ميرزا سليمان خان هم مىگفتند كه تنفر مردم از كميته است و تا منحل نكنيد جمع افراد ممكن نيست . نجات و رفقايش مىگفتند كه اگر كميته منحل شود فورا ده كميته در اطراف درست مىشود . بعد به من گفتند شما چرا حرف نمىزنيد ؟ گفتم من حرفم نمىآيد ، بايد حب بخورم تا نعوظ حرفم بشود . واقعا قابل مضحكه هستند . بعد گفتند شب جمعه آتيه باز همين منزل قمى تا تتميم مطالب بشود . بعد بلند شده تا ميدان توپخانه پياده . خلخالى و اردبيلى يك