وحشتناك نبود ، بعد عيالش مبتلا و فوت شد . خبر كه شد حالش منقلب ، او هم بعد از هشت ساعت فوت . مادر زنش به خانهء خودش برمىگردد از فوت دختر و دامادش گريان بود ، يك دختر ديگرش كه مدتها بود در خانه عليله بود . او هم از خبر فوت خواهر و شوهر خواهرش خود را مىزند تا آنكه او هم فوت مىشود .
شنيدم اين ميرزا حسين خان پسر مرحوم [ شده ] حكيم الملك خيلى جوان خوبى بود .
تمهيداتى براى استخلاص سليمان ميرزا
بعد من و خلخالى بيرون آمده ، من برحسب وعده به خانهء ميرزا سيد مصطفى خان رفته ، آقا ميرزا طاهر و بينش هم تشريف آوردند . پرسيدم جهت دعوت چه بود ؟ بينش گفت سليمان ميرزا ، عيالاتش را من خيلى راهنمايى نمودم كه توسلاتى براى استخلاص شاهزاده فراهم آورده ، ممكن نشد . حالا خيلى موقع مقتضى است كه باز اقداماتى بشود و آن بيچاره از بصره پيغاماتى به توسط آقا شيخ على همدانى گفته و به آقا ميرزا طاهر داده بود كه با دولت حاضر شرط كند كه من داخل سياست نمىشوم و از وكالت هم استعفا مىدهم . مرا از حبس بصره مرخص نمائيد . حال شما و تنكابنى ، وثوق الدوله را پيغام دهيد يا ملاقات نمائيد بلكه اسباب استخلاص او را فراهم بياوريد . من گفتم در خصوص رفقاى برلن كه عماقريب از گرسنگى مىميرند آقا را به چه زبانها ديده وعدهء منجز نمودند كه آنها را نجات دهند و ابدا دو ماه است كه كارى نكردند ، من مأيوسم . بعد گفتم چون كاغذ مجددى از مساوات رسيده ، شايد براى اتمام صحبت ملاقاتى نمايم ، البته اگر عقيدهام به ملاقات شد صحبت سليمان ميرزا را هم مىنمايم .
بعد مقارن غروب بلند شده به تنكابنى محرمانه گفتم كه امشب خلخالى و اردبيلى شما را به خانه غفارى دعوت كردهاند و روز چهارشنبه هم ناهار قرار گذاشتند بيايند منزل من . شما را هم گفتند من خبر نمايم . هردو را قبول نموده گفت شما برويد منزل غفارى ، من هم پشتسر شما مىآيم . من بيرون آمده نيم از شب به دكان آقا شيخ حسين گيوهفروش رسيده قدرى صحبت و توضيحاتى از من خواستند ، بعد قرار شد شب پنجشنبه برويم با آقا سيد عبد الغنى و آقا شيخ محمد على و آقا شيخ حسين به منزل آقا سيد جليل .