تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى ) — صفحة 1328

مساهمون:

ص١٣٢٨

گزارش قفقاز

بعد من خواستم بروم منزل غفارى ديدم سرم قدرى تير مىكشد و حال درستى ندارم و شب هم ساعت چهار پياده توى سرما از خانه غفارى تا خانهء خودمان خيلى راه است . بالاخره آمدم توى توپخانه سوار واگون شده ، آقا شيخ على بادكوبه‌اى را ديدم كه مىخواست برود منزل عظيم‌زاده . گفت ما قفقازىها كه براى خود استقلال گرفتيم . گفتم اگر از چاله به چاه نيفتاده باشيد و به دست انگليسىها گرفتار نشده باشيد . گفت به جهت امورى آمده بودم به ايران و چند روز ديگر مراجعت مىنمايم و سيد ضياء كه آمد آنجا مليت‌ها فهميدند كه او هواخواه و مزدور انگليس است ، چندان اعتنايى به او نكردند . بعد من به خانه آمده شام خورده خوابيدم . عصر هم خاكپور و قوام العلما و شب هم آقا سيد عبد الغنى آمده بودند ، من نبودم .

[ امور روزانه ]

دوشنبه هيجده جمادى الاول . - صبح بعد از خواب و چايى به واسطه تعطيل دواير براى فوت سيد صدر اصفهانى ، بتول و احمد مدرسه نداشتند ؛ بتول ماند و احمد رفت بيرون كه برود خانه امير حشمت ديدن و احوال‌پرسى . من هم بيرون آمده كه بروم بعضى جاها . آقا سيد جليل مرا در راه ديد ، گفت آقا ميرزا يوسف آقاى مجتهد اردبيلى تازه وارد شده برويم ديدنش نمائيم . قبول نموده رفتيم . داماد و برادرزاده‌اش آنجا بودند ، خودش به فاتحه مسجد شاه رفته بود . به قدر ساعتى نشسته صحبت نموديم ، بعد بيرون آمديم . آقا سيد جليل رفت و من به خانه آمده ، گفتند آقا ميرزا يحيى آمده بود و گفت براى خانه من قدرى ترشى با ظرفش بدهيد ببرند و ديگ شما را ما لازم داريم و نمىدهيم . خيلى تعجب كردم از بىشرمى مردم كه هيچ ملاحظه ندارند و با مال مردم خودشان را شريك مىدانند ، در صورتى كه هيچ‌وقت حاضر براى يك مساعدت غيرمضره به حال خودشان هم در حق كسى نمىكنند .

خاله خانم باجىها

بعد ديدم فاطمه سلطان باز هم با بچه‌اش آمده . اين خاله خانم باجىها مگر مردم را آسوده مىگذارند ، لاينقطع به يك خانه كه راه پيدا مىكنند رها نمىكنند و اهل خانه را هم از همه كارها مىاندازند . بعد ناهار خورده ، بعد از ناهار آقا شيخ