نزديك ظهر مىخوابد . خيلى معطل شدم ، بيدار نشد . آقا تقى كنى در بين رسيد .
باهم صحبتكنان مراجعت . در ميدان قاپق دكان ميرزا زين العابدين رفته ، قدرى صحبت ، از آنجا مشهدى مرتضى را ديده فردا عصر مرا به خانهاش دعوت . همچه از خارج فهميدم كه رئيس خبازخانه ميرزا اسحاق خان مبلّغ بهايىها در عمليات ترويج و ارتقاى عنصر خودشان مىكوشد و چند نفر بهايىها كه نانوا بودند آنها انجمنى دارند و نانواهاى ديگر را در انجمن خودشان وارد ، هركدام كه طفره و استنكاف نمودند در خارج براى آنها ايرادات و بهانهجويىها و جرمها و حبسها تهيه مىكند كه يا از دكان دست بكشد يا ملجاء به دخول حوزهء آنها بشود . اين است معنى آنكه هركه سياست در ملتش نباشد و سياست با خودش نباشد ، كمكم از ميان مىرود . بعد از نزد مشهدى مرتضى خانهء حاج سيد ابو الحسن طالقانى رفته ، او هم از خانه بيرون مىآمد . قرار شد فردا چهار و نيم از دسته رفته ، منزلش رفته ، ملاقات و صحبت نمايم .
بعد به خانهء آقا شيخ نور الدين رفته ، آقا شيخ محمد على قزوينى هم آنجا بود .
قدرى صحبت و خنده از اخبار رويتر و هنگامهروى كره و استعلاى بلشويكها و غيره . بعد بلند شده از راه بازار ، خياط را ديده قرار شد احمد را بفرستم كه اندازهء پالتو را بگيرد . بعد مقارن ظهر بود ، آئرپلانى هم همين موقع از قزوين آمده و نمايش بالاى شهر مىداد . درب دكان پدر آقا خليل بزاز پرسيدم چهوقت آقا خليل مىآيد . گفت امروز غروب وارد مىشود . به بنده تكليف رفتن حضرت عبد العظيم را نمودند ، وقت گذشته بود . بعد سه چارقد مشمش خريده به خانه آمده ، ناهار حاضرى خورديم . بعد چايى . ميرزا على خان نامى نوشتهاى از طرف آقا ميرزا محسن آورد ، سيصد تومان دو ساله [ خواسته بود ] خلخالى هم به « اگر » ضمانت نموده بود ، پس دادم . بعد بيرون آمده به خانهء اردبيلى ، نبود . به خانهء امير مفخم كه بنچاقات را مطالبه نمايم ، نبود . به دكان آقا سيد جواد ، پرسيدم از گرفتارى باغ شاه آسوده شديد ، گفت به دوام و ثبات . بعد بهسمت چاپارخانه پهلوى رفته او هم نبود . از آنجا از جلو [ ى ] خانه قوام السلطنه تا آنكه به دندانسازى استومپ رفته تا نوبت من برسد معين السادات وكيل عدليه آنجا ، صحبت مسافرت عتبات و تنفر علما و حكم حرمت قبول و ميل به معاهده را كاملا براى من نقل كرد . بعد نوبت من شد . من هم لقى دندان را كه گفته قدرى
روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى ) — صفحة 1287
مساهمون: سيد محمد كمره اى
ص١٢٨٧