عصمت السلطنه صحبت كسالت معتمد الدوله شد . خودش هم كسل بود . ناهار آورده ، مشير اكرم هم نبود . من تنها خورده ، بعد چايى . دو به غروب بيرون آمده ، در راه ميرزا محسن خان سنلويى را ديده صحبتى نموديم . بعد در توپخانه سوار واگون و به خانهء آقا سيد جليل رفته ، نجات ، مشير السلطان و ظفر الملك بعد ميرزا قاسم خان تبريزى مشغول صحبت و چايى و با اردبيلى دو سه دست شطرنج تا ساعت دو از شب بلند شده . به خانه وزير دفتر ، روضه رفته ، سه روضهخوان گوش .
بعد با عين الممالك بلند شده ، در راه عين الممالك گفت كه بيائيد برويم منزل ما ، ميل دارم كه سبزىپلو با ماهى خوبى امشب داريم باهم بخوريم . گفتم سه و نيم از شب گذشته و به واسطهء ترس زنها كه چند شب پيش دزد آمده بود ، بايد به خانه بروم . گفت بعد از شام مىرويد ، من چون امشب غذاى خوبى در خانه نداشتيم ، گوارايم نبود ، اما ديدم به عين الممالك گوارا نيست كه اطاعت ميل او را ننمايم ، قبول نموده باهم رفتيم خانهاش . تا بخارى را روشن نمودند و گرم شديم بعد متين الدوله آمد و قدرى صحبت و شام آورده سبزىپلو و ماهى و شامىكباب اعلا و مخلفات آورده و خورديم و بعد سيگار كشيده ساعت را نگاه كردم پنج و نيم از شب گذشته بود . به عجله بلند شده كه تا نيم ساعت ديگر كه ساعت يازده از شب است به خانه برسم . عين الممالك گفت بمانيد . گفتم خانه تنها هستند . آنها هم گفتند تا ساعت يازده نبايد بگيرند .
در كميسرى نمرهء 4
من بيرون آمده ، خيابان خلوت ، تا به كوچهء ذكاء الملك نرسيده آژان رسيده ، گفت يا اسم شب يا بليط يا برويم كميسرى . گفتم يازده نشده . گفت از [ ساعت ] ده مىگيريم . گفتم به كدام اعلان و سابقه كه ده گذشته نبايد بيرون آمد . گفت به همين دليل كه شما را مىبرم . ديدم دليل محكمى است . به كميسرى نمرهء 4 مرا برد . ديدم اوضاع غريبى از مستهاى گرفتارشده كه غيرنظامى و فقرا بودند و از شدت فقر ، عرقى كه از غصه مدتى راحت باشد [ نوشيده بودند ] . بعد از نيم ساعتى نوبت سؤال از من رسيد . رئيس آن شب را ديدم به نظرم سابقهء آشنايى دارد ، اما او ابدا اعتنايى نداشت . يك نفر ديگر از تابينها كه صاحبمنصب هم بود خيلى احترام و پرسيد : كجا بوديد و چه شد ؟ من شرح مختصرى را بيان .