تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى ) — صفحة 1259

مساهمون:

ص١٢٥٩
ويستادهل نوشت كه [ به ] من براى ترتيب امورم اجازه بدهيد بروم بازار بعضى امور حجرهء خودم را اصلاح نمايم . ويستادهل نوشت كه او را با مراقبت آژان بفرستيد . احد نام آژان معين شد . احد يك به غروب با حسين به بازار آمد . وقتى رسيدند كه دكان حسين بسته بود . حسين گفت پس مرا به‌طرف خانه ببر تا آنجا كارهايم را صورت بدهم . آژان او را به‌سمت خانه‌اش برد . احد آژان بعد از هشت نه روز كه در اراضى پشت حسن‌آباد او را چشم و دست بسته و افتاده در يك زمينى كه ناله مىكرد يافتند ، مىگفت حسين فشنگچى را كه از پشت خانهء مختار السلطنه بعد از توپ افطار مىبردم يك مرتبه نفهميدم چه‌طور شد كه چند نفر موزر به‌دست به من رسيده و حمله نمودند و دور مرا گرفتند و گفتند اگر صدا نمايى مىكشيمت و چشم مرا بسته ، توى درشكه انداخته ، نفهميدم مرا كجا بردند . همين‌قدر فهميدم مرا توى زيرزمينى برده ناهار و شام به من مىدادند و خود آن‌ها باهم صحبت مىكردند اما من زبان آن‌ها را نمىفهميدم و از من در اين هشت روز با وجود اينكه چشم‌هايم تمام بسته بود مىپرسيدند در نظميه چه اشخاص حبس و چه اشخاص شركت در قتل استوار داشتند . بعد از هشت روز گفتند استنطاق تو تمام شد . بعد مرا دهن و دست‌هايم هم از پشت بسته و سفارش نمودند كه اگر مطيع و تمكين نشوى تلفت مىكنيم و مرا در كالسكه‌مانند انداخته و آوردند به اينجا و سپردند كه تا يك ربع همين‌جا دراز بكش . بعد داد [ بزن ] و تقلا كن كه بيايند تو را نجات دهند ، بعد آن‌ها رفتند . من بعد از ربعى خود را به ناله از دماغ و غيره ، مردم را ملتفت نمودم . سعيد همايون اين تعريف‌ها را مىكرد . بعد مقارن غروب من به خانه آمده دخترهاى آقا ميرزا يحيى ناهار [ خورده ] و تا عصر [ مانده ] و رفته بودند . يك ساعت از شب رفته قدرى كسل بودم ، بيرون آمده به خانهء شيخ حسن خان رفته ساعتى صحبت ، دو دستى شطرنج ، بعد به خانه آمده شام خورديم و خوابيديم .

[ امور روزانه ]

شنبه 19 ربيع الاول . - صبح بعد از چايى احمد و بتول به مدرسه رفته من هم پشت كرسى تنبل شده به تحرير و خواب مشغول . ناهار بتول از مدرسه آمد ، ناهار خورده ، بتول به مدرسه رفت ، من هم چايى خورده از خانه بيرون آمده كاغذ پستخانه را داده به دكان آقا ميرزا عباسقلى خان قدرى نشسته ، از آنجا ساعت سالار محتشم را از آقا حسينعلى خان ساعت‌ساز گرفته يك تومان اجرت دادم .