تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى ) — صفحة 1236

مساهمون:

ص١٢٣٦
[ است ] خيلى خوشم آمد كه در مدرسه درس مىخواند ؛ سه هزار به او دادم . بعد بقاء الملك و يك نفر دكتر ابو القاسم خان كه معرفى او را بقاء كرد كه از مهاجرين و در امامزاده يحيى منزل دارد . صحبت‌كنان به‌سمت چهارراه مخبر الدوله رفته ، بعد مراجعت .

اعترافات پرويز

ساعت يك از شب به حجرهء خلخالى رفته ، خودش نبود . آقا عماد و پسر بهبهانى آنجا بودند . آقا عماد گفت كه مىگويند پرويز در محبس گفته كه من باعث اين كار بودم و اسباب‌ها خانهء فدايى است . بعد نشانى مىدهد . تأمينات هم فدايى را برمىدارد و مىبرد خانه و اسباب‌ها را پيدا مىكنند ، منتها شيشه‌ها را مقارن آن حال اهل خانه مىشويند و ساير اسباب‌ها را تأمينات با حضور فدايى گير آورده ، همه را مىبرد . خيلى اسباب تعجب شد . بعد آقا شيخ عبد العلى رسيد . تفصيل را من به او گفتم . خيلى اسباب اوقات‌تلخى او شد و گفت مبادا اين‌ها اسباب‌چينى باشد و من مىترسم كه مرا از همه‌چيز بيندازند . گفتم من مىدانم اسباب‌چينى زود كشف مىشود و اثرى ندارد . بعد قدرى از ميرزا على آقاى يزدى غرغر كرد . بعد من و بقاء الملك و احمد به خانه آمده ، قدرى بقاء از قرض خود كه تومانى پنج تومان از يك نفر رعيت عثمانى قرض در اسلامبول كرده و حالا طرف مطالبه مىكند با كمال بىشرمى . بعد او به خانه‌اش و من و احمد به خانه آمده شام خورده خوابيديم .

[ امور روزانه ]

شنبه پنجم ربيع الاول . - صبح بعد از چايى احمد و بتول به مدرسه ، من هم حنا برداشته به حمام مهدى موش رفته ، مشهدى محمد را پرسيدم ، گفتند رخت پوشيده ، اما بعد از ظهر مىآيد براى كار . من هم گفتم بعد از ظهر مىآيم . بعد ميدان رفته براى مغز گردو و رب انار و باقلا . ميرزا زين العابدين وعده كرد بفرستد . مشهدى مرتضى و آقا ميرزا ابراهيم علاف را ديدم ، قدرى احوال‌پرسى نموده از آنجا بازار آمده آقا ميرزا ابو القاسم خان لحمى را ديده گفت سيد عبد الرحيم اصفهانى ناخوش و خطرى است . خيلى دلم سوخت . بعد رفيق كله‌پز خود ، اخوى حلاج را ديده ، قدرى صحبت و قرار شد يك روز كله‌پاچهء خوبى خبر نمائيم و فردايش برويم بگيريم .