اين سيد پسر آقا سيد على ايروانى كه مظفر الدين شاه هم به او ارادت داشت ، بعد از فوتش يك فرمان پسرش ارائه داد كه دو ده از خالصه را شاه مرحوم به مرحوم پدرم بخشيده ، چون دهات خيلى معتبرى بود و فرمان فقط صحه داشت و دفترى نشده بود در زمان محمد على ميرزا اسباب دقت در فرمان شده بود و اين دو ده هم به تصرف خود دولت بود ، فقط سيد مدعى شده بود كه شاه مرحوم ، مظفر الدين شاه از ما هفتساله يا چندساله اجاره كرده و حالا مىخواهيم خودمان تصرف نمائيم و يك كاغذ از بعضى از اجزاى مرحوم شاه كه دلالت بر اجاره مىكرد و شايد ساختگى بود در دست سيد بود و بعد از محمد على شاه در اوايل احمد شاه به جديت مدعى دولت شد ، دولت تمكين نكرد . بعد خود را به سفارت روس كه آنوقت قوى و شديد بود چسباند كه من ايروانى و رعيت شما هستم . روسىها هم قدرى كمك ، اما چندان اهميتى ندادند و سيد از همان زمان ، ادعاى دو ده ، يك زن متشخص معمولى به چنگ آورد و با آن مال او و كارگذارى اعيان مشغول دخل و حالا راتق و فاتق امور وثوق الدوله و دلال بين او و علماى سوء حاليه است .
بعد امير سيف الدين ما را به تكيهء دباغخانه آورد و عقب ميرزا مسعود خان نامى مىگشت . معلوم شد مىخواهد او را ببيند كه تعزيه آنجا را كه اهل محل نوشتهاند كه اسباب فسق است موقوف و مبدل به روضه بدارد . بنده قدرى با امير سيف الدين مشغول به مبارزه و اينكه بايد متوجه به اصل مطلب شد ، شده آن بيچاره هم از شدت قدس سادگى با من قدرى محاجه نموده ، مسعود خان را هم پيدا نكرده ، باهم در خيابان گردشكنان ، جمعيت زيادى هم به امامزاده حسن ، چون قتل امام حسن بود مىرفتند . تا سر خيابان لواء الملك آمدند . اظهار نمودم ناهار بيايند منزل ، و ميل هم داشتم ، نيامدند و هردو مراجعت ، من به خانه آمده ، هوا هم از ديشب باد و طوفانى بود و عوض باران ، امسال همين باد امروز وزيد .
بعد آقا مشهدى على اكبر عطار رفيق كه ميثم اين دوره و ليكن تمّار نيست بلكه عطار است برحسب وعده آمده چايى خورديم و خواست بعد از قدرى صحبت برود مانعش شدم كه من وعدهء خودم را به شما داده بودم . بعد با مشهدى على اكبر ناهار خورده مشغول صحبت و چايى بوديم ، بعد از سه از ظهر رفته آقا مشهدى على اكبر رفت من هم بيرون آمدم .
روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى ) — صفحة 1223
مساهمون: سيد محمد كمره اى
ص١٢٢٣