پرسيد : از كجا ؟ گفتم دولت هيجده ماه پيش براى آنها قرار گذاشت . بعد آن را هم يادداشت كرد .
بعد گفتم مادر لله بدبخت يك پسرش كشته شده ، دو پسرش هم در حبس و اين بدبخت پيرزن غير از گريه [ خوراكى ندارد ] انصاف نيست كه با اين صدمات هيچ معاش نداشته باشد . آن را هم يادداشت كرد .
فضولى صبا
بعد گفتم صبا را چرا مرخص نمىكنيد ؟ شما در يك مقامى نيستيد كه به واسطهء اين اعمال آنها غير از گذشت عملى بفرمائيد . گفت او خيلى فضول و حركات بىمعنى كرده و مىكند . بالاخره گفت من به ماژور محمود خان كه طرف اطمينان من است گفتم كه از آنها كه اطمينان حاصل كردى بنويس تا حكم مرخصى آنها را بدهم . از بينش و ميرزا سيد مصطفى خان نوشت كه اطمينان حاصل كردم كه ديگر ابدا تجديد اعمال سابقه نمىكنند اما از صبا اطمينان حاصل نكرده حال اگر اطمينان بدهد او را هم مرخص مىنمايم . گفتم پس تقصير خود صبا است .
بعد گفتم من ديگر بيش از اين حق ندارم كه تصديع بدهم ، اگر وقت شما را بين سى كرور نفوس تقسيم نمايند بيش از اين به من نمىرسد . گفت چهطور ؟ گفتم به جهت اينكه شما حالا حقا يا باطلا حاكم سى كرور ما هستيد . با خنده گفت يعنى حاكم ظالم فاسد يا به قول شما مفسد . گفتم ديگر چه عرض كنم ، عجالتا كه حاكم مقتدر فعال ما يشاء . بعد بلند شده . او هم تا قرب در مشايعت و دست داديم و خداحافظى . در اوايل ورود به پيشخدمت كه آمد سيگار آورد گفتم برو يك چايى بياور و گمان نكن كه من به تو بىخود مىگويم . من اينجا هم حق صاحبخانگى دارم ، گفتم نه بلكه صاحب خانگى داشتم ، وثوق الدوله گفت حالا هم داريد . گفتم پيش كه داشتم و قدرى خنديد . بعد پائين آمده آقاى شكوه الملك را صدا زدم . از اطاق پائين بيرون آمده ، خداحافظى كرديم .
دنياى واقعى
بعد بيرون آمده ساعت دو و نيم از شب به راه و به خانهء فرخى آمدم و قدرى صحبت و ترتيب اينكه يك چك بانك به امضاى مجعولى نجفقلى بختيارى