راه افتاده تا دم بازار باهم آمديم . صدرايى اظهار تشكر كه من از درب دكان او گذشته بودم و احوالپرسى نمودم . به اصرار كه روزى ناهار بروم منزلش بدون صحبت از جايى . من به طفره گذرانده ، او به اصرار قول روز يكشنبه نهم بعد را با يك نفر ديگر ، هركه را بخواهم از من گرفت . بعد آنها رفته من هم با قزوينى از راه سبزهميدان تا درب خانهشان رفته ، بعد من به خانه آمده ، بعد از شام قدرى تحرير و بعد خوابيديم .
[ امور روزانه ]
يكشنبه هشتم صفر . - صبح بعد از چايى آمدم توى حياط مطبخ ديدم يك بره خوبى كه از همه برههايمان بهتر بود و چند روز پيش پايش شكسته بود و به واسطهء شكستگى پايش به ده نفرستادم ، گويا ديروز يا ديشب توى انبار رفته و گندم كرچل كه آنجا بوده زياد خورده بود يا مرض ديگر گرفته بود ، ديدم حيوان توى حياطچه افتاده ، دهنش كف و چشمها حال بدى و نفس مىزند و دلش ورم . به قدرى رقت به حال آن حيوان ، خواستم بكشم دلم نيامد كه با اين حال درد دلش با پاى شكسته زحمت بريدن گلو هم به او بدهم ، گفتم خودش شايد بميرد .
بعد بيرون آمده به خانهء فطن الملك رفته گفتم فردا سه به غروب اردبيلى و بقاء ، خلخالى و من خواهيم آمد اينجا براى اينكه براى مساوات فكرى نمائيم ، او هم قبول . نيم ساعتى هم با فطن صحبت ، بعد بلند شده به خانهء مشهدى رضاى تاجرباشى رفته ، گفتند صبح منزل ميرى رفته . بعد مراجعت و يك بار انار به مبلغ سه تومان و دو هزار و ششصد دينار خريده با حمال ، الاغى به خانه آمده خالى كردم . بعد ديدم حيوان بره به همان حال بد افتاده ، استخاره نمودم شيرهء داغ امالهاش نمائيم ؟ خوب آمد . شيره خريده و دو سه نفرى امالهاش نموديم و به قدرى از حالت عجز و ناله اين حيوان متأثر شده ، تفتيحى شد ، اما تا عصر به همان حال اميد بهبودى بوديم . بعد آقا حسين آقا آمده بود و مقارن ظهر نماند و رفت ، ناهار خواستم بخورد قبول نكرد . بعد ناهار خورده ، مشغول تحرير به كمره و مساوات . اما حالتم قدرى با كسالت دلدرد . بعد مشغول چايى .
دو و نيم به غروب يمين الملك آمد ، دويست تومان ديگر بابت بيع شرطى خودش داد و چايى خورده ، زمزمه گذشت بقيه مال الاجاره را كه تقريبا يكصد و پنجاه تومان مىشود نمود . بنده سكوت اما او به طمع باقى ماند كه ندهد . بعد بره را ديدم به حال بدى است ، نمىميرد كه آسوده شود ، نه بهتر مىشود . رفتم