فرستادم و خبرش كردم . بعد در محمودآباد حاج امين الضرب او را گرفتند .
صاحبمنصب ژاندارم ، خودش را كه از آمل مأمور كرده بودند در چهار فرسخى گذاشت و آمد مشكوة را به تنهايى ديد و به مشكوة گفت فرار كن . مشكوة حال نداشت و در بيرون در درختها خود را پنهان . بالاخره بعد از آمدن ژاندارمها او را پيدا كردند و آوردند . خواهرش در دماوند حامله بود از شنيدن اين قضيه سقط ، بعد ناخوش [ شد ] و مرد . پدر ما اعتماد الملك نوكر كامران ميرزا از وحشت ناخوش و حمله گرفته ، مرد . يك پسرى از مشكوة هم از ترس اينكه پدرش را خواهند كشت ، ناخوش [ شد ] و مرد . تا ساعت قريب سه صحبتهاى او و وضع پريشانى آنها واقعا با قساوت قلبى كه من در اين سنوات از ديدن و شنيدن حال رفقا و غيره ديده باز بىاختيار متألم شدم . بعد ايشان رفته ، من هم مشغول تحرير و غيره . بعد شام خورده ، نيم از شب هم رفتم دكان لواشى خمير خودمان را پخته آوردم .
[ امور روزانه ]
سهشنبه سوم صفر . - صبح بعد از حمام و چايى در خانه مشغول روزنامه و تحرير . آقا حسين آقا آمد ، مشغول ، مىخواستيم ناهار بخوريم آقاى يمين الملك وارد شد . ناهار خورديم ، بعد چايى . يمين الملك ششصد تومان ديگر بابت بدهى خودش باز داد . بعد ايشان رفته ، من هم دو و نيم به غروب به منزل حاج صادق بانكى رفته ، ترحيم پسرش كه پانزده روز قبل فوت شده بود رفتم ، تسليت دادم و به قدر ساعتى آنجا صحبت . بعد بلند شده به ميدان دكان آقا ميرزا زين العابدين رفته ، سيزده تومان دادم كه فردا به جهت من نخود ، لوبيا ، عدس ، لپه ، ماش و پياز و سيبزمينى بفرستد . در بين صحبت شد كه يمين الملك گرمدره را به ظفر السلطنه به مبلغ نه هزار تومان فروخته . معلوم شد كه پول مرا از اين محل مىآورد و مىدهد . بعد به خانهء آقا شيخ نور الدين رفته نبود . از آنجا درب خانهء آقا سيد عبد الرحيم اصفهانى ، احوالپرسى ، اصرار كرد بمانيد ، قبول نكردم . خانهء آقا شيخ محمد على قزوينى رفته چايى و قدرى صحبت ، كاغذ آقا ميرزا مسيح الموتى را كه نوشته بودم به ايشان داده بفرستد .
بىاثر بودن طرفيت با اشخاص
بعد باهم صحبتكنان بلند شده درب شمس العماره مميززاده و آقا شيخ حسين طهرانى را ديده ، آقا شيخ حسين به گوشه و لسان زننده به من دعوت نمود كه