تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى ) — صفحة 1171

مساهمون:

ص١١٧١
خودم رفتم يك چارك گوشت خريده ، به خانه مراجعت مشغول تحرير ، تا ناهار بتول آمد . بعد از ناهار بتول رفت مدرسه ، من هم كاغذ بامزه جدى شوخىنما مطابق با اوضاع حاضره نوشته رفتم پستخانه داده ، مراجعت ، خانه فرخى ، نبود . به تقى ، آدمش گفتم هر وقت آمدند مرا بخواهد يا بيايد .

گردگيرى ادوات و اسباب فعاليت سياسى

بعد خانه آمده مشغول چايى شده ، پرويز ، بعد مميززاده آمده آن‌ها را به اندرونى برده كه كتابچه‌ها و نوشته‌ها و ادوات و اسباب كميته سابق و اسبق را دو سه روزى اصلاح و ديد و مرتب نموده كاغذهاى موريانه و موش‌خورده و غيره را بتوانند اصلاحى نمايند و هرچه ضايع و باطل است به عوض تهيه نمايند بعد آن‌ها را به اندرون طشت آبى داده كه چيزهاى كثيف‌شده و ضايع‌شده را خوب بشويند . من هم بيرون آمده مشغول . پرويز گفت امروز رعد كسالت رئيس الوزرا را قسمى نوشته كه كسالت روحى و مقامى او هم معلوم مىشود كه واقعيت دارد و تزلزل مقام او را هم مىرساند . بعد يك به غروب ميرزا ابراهيم خان و پرويز به فاصله رفته ، يمين الملك و محتشم الدوله آمده تا يك از شب صحبت و توصيه مظهر الاسلام را به او نمودم كه به شريف الدوله بنويسد كه او از دولت تقاضاى ارجاع به شغل خودش كه معاونت ماليه باشد بنمايد ، قبول نموده ، رفتند . صبح هم جواب كاغذ پريروز من از امير مفخم آمد كه ابدا نديم‌باشى را نمىشناسم و قاطرى امسال من نخريدم و ميرزا مسيح الموتى به من هم كاغذى در اين خصوص نوشته بود ، همين جواب را به او نوشتم و در خصوص قرض خودتان اسناد و قباله را به حاج محمد آقاى تاجر دادم . او از طرف سردار اشجع هرچه بكند صحيح است .

سرگذشت اندوهبار دوستان

بعد از ساعتى در زده شد ، باز كردم ، شخصى گفت جعفر قلى خان است . گمان كردم پسر نير السلطان است . به اطاق آمده ديدم او نيست . معرفى خود را نمود كه اخوى مشكوة الممالك است . شرحى از به دو گرفتارى او كه در لواسان بود ، قاصد