فضاحت انتخاب صدرايى در دماوند
بعد بيرون آمده به دكان آقا ميرزا ماشاء الله دوختهفروش رفته ، هشت تومان و يك قران طلبش را بابت يك شلوار و جليقه كه چند روز پيش به احمد داده بودم ، يك اسكناس پنجاه تومان از هشت اسكناس پنجاه تومانى يمين الملك دادم و چهل تومان الا يك قران از ميرزا سيد يحيى خان و آقا ميرزا ماشاء الله گرفته ، بعد بلند شده درب حجرهء آقا ميرزا حسن رفيق آقا ميرزا صدر الدين نشسته يك نفر دماوندى از وضع فضاحتآميز انتخاب صدرايى از دماوند و قطعنامهء گارد چهارم انگليس كه كميتهء دمكرات اين دوره باشد كه انتخاب صدرايى را نوشته بود نشان داد ، و مسخره و لعنت مىكرد .
فرمانفرما و رسالهء صلاح امروزه
بعد بلند شده دكان آقا محمد چايىفروش ، احوالپرسى رو به خانهء آقا مير سيد محمد طباطبايى همدانى كه سه به غروب وعده كرده بودم . يك و نيم به غروب رسيده صحبت و چايى مىخوردم كه سلاح السلطنه كارپرداز شيراز در دو سال قبل آمد ، قدرى صحبت آن زمان كه در شيراز شبى فرمانفرما مرا خواست و گفت اين رساله را كمرهاى از طهران براى من فرستاده و منحصر است . بخوان ، آنچه فهميدى به من بگو و كتاب را بياور كه همين يك نسخه است . دو شب نزد من بود .
بعد خودش پرسيد و كتاب را خواست و گرفت . من گفتم هرچه شما فهميديد او صحيح است . ليكن به شما توهين در باب رساله نكرد و عقيدهء او را نفهميدم . بعد نيم به غروب بلند شديم سه نفرى جلو [ ى ] كوچهء خودمان ، آنها رفتند .
سرافكندگى ملك الشعراء
آقا مير عماد ، تنكابنى و حاج ناظم التجار كرمانى رسيدند . مير عماد گفت مرا هم به شوراى عالى دعوت و من به احتمال بودن شما رفتم . گفتم من به آنجا در موضوع ضديت نمىروم . اما شما را تأييد مىكنم . بعد شرحى از مساعدت خودش به دبير السلطان و حوالهء سه خروار گندم او به وكيل الدوله و دنائت و كثافت و رذالت وكيل الدوله كه مىگويد ديگر گندم نداريم ، گفت حالا مىخواهم بروم منزل وكيل الدوله . شب هم يك جايى از حوزههاى شوراى عالى داريم .