مهذب را به وزارت معارف گرفته برسانند . بعد عيال شاهزاده سليمان ميرزا با كلفتش آمد كه از شدت سختى نمىدانم چه كنم . و خانه رهنى را كه هزار تومان دارايى سليمان ميرزا بود كفيل الدوله پول را گرفته ، نه جاى ديگر را رهن مىكند و نه پول را جايى امانت مىگذارد . مىترسم آن پول هم خورده شود و مىخواهد مرا به خانه خودش ببرد . من آنجا نمىتوانم زندگى نمايم . با يك دنيا غصه و اوقاتتلخى مىگذرانم . مىخواهم بروم سفارت انگليس بگويم يا شوهر مرا بدهيد يا مخارج مرا متحمل بشويد . مردم و خواهرهاى بينش هم اين حرف را مىزنند . من تصويب نكرده ، خلقم تنگ شد . گفتم غير از اينكه آبروى خودتان را ببريد نتيجه ندارد . بعد قرار شد در خصوص خانه رهنى ، آقايان تنكابنى و اردبيلى را ديده ، آنها را مسبوق نمايد كه با كفيل الدوله ملاقات كه بلكه هزار تومان را كفيل الدوله بدهد و يك خانه رهن نمايد . من هم كفيل را وادار به اين كار نمايم كه وجه ماكول كفيل نشود . بعد آنها رفته ، مادر و خواهر مرحوم لله آمده و يك كاغذ از محمد على خان كه از محبس و توصيه مخارجى براى آنها كرده بود آوردند واقعا چقدر ظرف سينه و دل من كوچك است از براى قبول اين غصه و خون كه تصور صدمات وارده به رفقا و كسان و زنها و عيالات آنها كه حد ندارد مىنمايم . بعد آنها رفتند .
دلگيرى رفقا از احتياط فوق العادهء كمرهاى
آقا شيخ محمد على قزوينى آمد و صحبت اينكه در اين مذاكرات با اين پيشامد چه بايد كرد ؟ در اين ضمن آقا شيخ حسين طهرانى با فرخى يزدى وارد شده ، از وضع صحبت گمان كردم كه سيد عبد الغنى يا گيوهفروش خيال بنده را كه پريشب در خانه قزوينى گفتم كه بايد خودمان را رسما داخل و عضو عامله عمل با مدرس نكنيم و اگر مدرس صحيحا حركت و تابع افكار عمومى شد تا آخر ما همراه و جدى خواهيم بود و اگر بناى كثافتكارى را گذاشت خودمان را كنار مىكشيم به آقا شيخ حسين گفته كه با كمال خلقتنگى به من گفت شما بايد رسما عضو باشيد چه اگر قبول نكنيد ، مىخواهيد خود را در بين [ راه ] كنار بكشيد . بعد بالاخره چهار نفرى قرار شد قريب چهل نفر براى عصر جمعه در خانه فرخى دعوت شوند و آنها اغلب از رفقاى خودمان و آنجا مذاكره و انتخابى اگر شد عمل نماييم .