است يا آنكه مطابق محسوسات و امتحانات اين كابينه شقاوتكار و مضر به سعادت ايران و آلت اجانب است و اين پيرمرد برحسب صلاح و حفظ مستوفى الممالك چنان كه در كلماتش چندان تعريفى از مستوفى نمىكرد و به اسم ميرزا حسن خان او را مىخواند و چون در اينجا منزل نموده ، مبادا اظهار تنفر از وثوق الدوله بكند آنوقت وثوق الدوله بهانه به دستش بيايد كه مستوفى يك كسى را تعليم داده كه در ونك از او بد بگويد و مردم را عليه او تحريك كند و به اين بهانه يك ضربت مهلكى به مستوفى بزند يا آنكه حقيقتا اين سيد ، حقه باز و طعمهخواه و چون هر عنصر طعمهخواهى را از هر طبقات جلب كرده ، كه طرفدارى او را بنمايد اين سيد بيچاره را هم فريفته كه حقيقتا من اردات دارم و پيغامات براى سيد و وعدهء نياز و اظهار نيت خدمتگزارى به وطن را به ضميمه وعده نياز به سيد رسانده ، واقعا تصادم اين افكار مدتى مرا بيدار نگاه داشت و حقيقت را نفهميدم . در ضمن هم مىگفت اين ميرزا حسن خان ، يعنى مستوفى چيزى نيست و كارى از دستش برنمىآيد . بعد خوابيديم . شب هم اغلب صداى ذكر سيد كه دعاى صباح حضرت را مىخواند مىشنيدم كه به نظر ناله مىآمد .
[ امور روزانه ]
شنبه 12 ذيقعده . - صبح زود از خواب بنده و قزوينى و خاكپور و ميرزا حبيب الله خان و آقا ميرزا عباسقلى خان كه در اطاق مقبره مستوفى خوابيده بوديم بيدار . آقا ميرزا حبيب الله خان به جهت اينكه به پستخانه برسد رو به شهر حركت . ماها چايى خورده ، با سيد پير قدرى صحبت ، بعد سيد عمامه سبز كوچكى بر سر و عبا به دوش با قد قريب به خميدگى از اطاق پايين آمده و از صحن با كمال چابكى بهسمت بيرون حركت كرد . از خودش پرسيديم كه مخارج شما از كجا مىگذرد . گفت قدرى ميرزا حسن خان و قدرى هم قرض از يك شيخ جوادى كه در اينجا امور اموات به دست او است و شبهاى جمعه هم به حضرت عبد العظيم مىرود . پوستين من كه پوستين خوبى است نزد او گرو گذاشتهام ، گاهى از او پول مىگيرم .
بعد ماها هم دو از آفتاب گذشته رو به شهر حركت كرديم . خيابان ونك كه پر از درخت و آب در سنوات سابق بود حال خشكى و كمدرختى پيدا كرده ، گفتند آقا درختهايش را انداخته و مىبرد . بعد قزوينى و خاكپور ، قدرى در راه خيار خريده خورديم . آقا ميرزا عباسقلى خان هم نزديك شهر با نوكر صاحب يك