مىآمد ، ديديم نشسته . از دور سلامش نموديم . بعد آقا شيخ محمد على نزديكش رفت . مثل حال عرفا و مرتاضين نمايشش بود . بعد از صحبتهاى زياد معلوم شد اين پيرمرد حاج سيد ابراهيم خوانسارى و يكصد و ده سال از سنش [ مىگذرد ] و پدر اين مستوفى بعد از ولادت اين مستوفى به اين سيد گفته اين پسر تو است و من او را به تو واگذار نمودم . خيلى اين سيد صحبتهاى قدما را مىنمود و حالت مرشدى از او ظاهر بود . قزوينى پرسيد كه چند سال دارى ؟
گفت من چهار پادشاه را ديده و فتحعلى شاه را من ده دوازدهساله بودم ، يادم مىآيد . قزوينى گفت پس شما شش پادشاه را ديديد ، گفت خير ، چهار تا ؛ فتحعلى شاه ، محمد شاه ، ناصر الدين شاه ، مظفر الدين شاه ، قزوينى گفت محمد على شاه و احمد شاه هم دو تا ، اين شش تا . گفت محمد على و احمد را من شاه نمىدانم و ايران بعد از مظفر الدين شاه ، بىشاه است . بعد پرسيديم كه ايران حالش چه خواهد شد ؟ گفت خوب مىشود ، گفتيم كه مگر انگليسىها بگذارند .
گفت انگليسىها تمام شدهاند . گفتيم ما ايرانىها را كه هنوز جرئت نفس كشيدن نمىدهند . خنديد ، خندهء زيادى و گفت خير ، ديگر انگليس نيست .
بعد اسم وثوق الدوله را برديم كه مردى جنايتكار به حقوق مملكت است . او چه وقت از كار منفصل و كابينهاش از ميان مىرود ؟ گفت او آدم خوبى است و كابينهاش باقى است . گفتيم كابينهاش را شايد باقى بدانيد ، اما خودش آدم بدى است . گفت شما خودتان بد هستيد و دروغ مىگوييد . به قدرى اين پيرمرد دل زنده و با آن ضعف و پيرى ، جلد و چابك . يك چايى به او به زور خورانديم .
يك قليان هم به او كه داديم ، قوىتر از قزوينى مىكشيد . تا ساعت پنج با شدت خستگى ميل به خوابيدن نكرديم . شام او يك چارك شير با نان تريد كرده ، خورده بود . نصف پاره هندوانه هم ما داديم ، او را هم به ميل خورده ، بعد در ضمن كلمات ، منتظر رسيد نيازى از طرف وثوق الدوله بود كه تا 27 اين ماه بايد به او برسد . بعد بلند شده خوابيديم .
افكار شبانگاهى
در خواب فكر مىكردم آيا اين پير با حقيقت است و تمجيد وثوق الدوله را كه مىكند آيا وثوق الدوله حقيقتا خوب است ؟ و بقاى كابينهاش براى ايران مفيد