شده بودند . چايى و قليانى كشيده و خورده شد . بعد چون اعزاز السلطنه از اندرون بيرون نيامده بود ما دو نفر كه من و قزوينى باشيم گفتيم مىرويم بيرون گردش . آقا ميرزا حبيب الله خان گفت ناهار را چون شاهزاده تهيه و منتظر است بايد بياييد ما هم قبول كرده بيرون آمديم و به اثر تعاقب اكبر آقا و ميرزا عباسقلى خان به تجريش و صحن ، بازار و رستوران مقدم آنجا كه با مديرش عبد الله خان ترك مهاجر آشنا بودم رفته ، من و قزوينى در آنجا چايى و قليان و شير و قدرى صحبت نموده ، بيرون آمديم . هرچه گردش كرديم آقا اكبر و ميرزا عباسقلى خان را نديديم . به صحن [ امامزاده صالح ] آمده به مقبره دبير الملك كه تازه مىساختند رفته ، يادى از اخلاق قديم و انقلاب او كه به عكس حّر ملعون ، كه يكى مىگفت چه غلطى مىكنى ؟ گفت اوايل حر را مىگويم ، من طلب مغفرت و ترحيمى در سه مقبره آن مرحوم خوانده ، اكبر آقا و آقا ميرزا عباسقلى خان را هم پيدا نكرده روانه سعدآباد شديم .
ديدار سالار لشكر
در بين راه درشكهاى با سوار و عجله گذشته ، گمان كردم وزير نصير الدوله است .
درشكه ايستاد ، سلام نمود ، جلو رفتم ، سالار لشكر با يكى ديگر كه محمد حسين ميرزا گمانش كردم ، گله نمود كه ديدن من و اعتنا به ما نمىكنى ، شايد از آمدن من خبر نداشتى ؟ گفتم چرا ، ليكن عمدا نيامدم ، چه كه با ماها نه برادرت ، نه پدرت ، نه خودت راه آشنايى نگذاشتهايد . قدرى صحبت نموده ، گفت حالا ديدن من مىآيى ؟ گفتم خير . گفت اگر من بيايم را هم به منزلت مىدهى ؟ گفتم با زور شما كه مقاومت نتوانم كرد ، بعد خداحافظى شد و رفت .
من و قزوينى هم تفرجكنان به سعدآباد و به منزل اعزاز السلطنه رفته ، ديدم علاوه بر انتظار از يك پيشامد كه رييس محاكمات خارجه با مأمور ژاندارم آمده و احضاريه براى همدم السلطنه كه اجرت المثل سنواتى دهاتى كه در رهنيه بانك بود و اسبابچينى انگليس به دست وثوق الدوله و نصرت الدوله و صارم الدوله كه املاك را نصرت الدوله از بانك بخرد و بروند با آن افتضاح تصرف و انتزاع نمايند و دهات را خراب نمايند و حالا ببينند با اين همه ظلمها كه به مستوفى و خواهرش شده ، ابدا مستوفى در مقام اظهار ناله و تظلم به انگليسىها بلند