عبد العظيم تغيير دكان داده و در حوالى همان ميدان ، دكان توتونفروشى گرفته تفصيل حاجى را گفتم . گفت امروز من او را مىبينم . قرار او را مىگذارم . بعد به آقا ميرزا ما شاء الله هم گفتم . او هم گفت تا فردا صبح به شما خبر مىدهم .
بعد از آنجا بازار آمده ، احوال آقا ميرزا صدر الدين و آقا يحيى را از رفيقش پرسيدم ، گفت قرار شده كه از نهاوند تا چندى ديگر بيايند . بعد بازار آمده به حجره حاج محمد آقا رفته ، آقايان يمين الملك و آقا ميرزا فضل الله خان هم آمدند . به اتفاق چهار نفرى به منزل بهبهانى رفته ، قبالهجات معامله سالور و بيع شرطى خودمان به امير مفخم و ساير نوشتهجات متعلق به آن را هرچه نقصيه داشت تمام نموده به مهر و سجل آقا مير سيد محمد بهبهانى و محرر و ثبت او رسانده ، چهل پنج هزارى طلا به جهت خود آقاى بهبهانى و بيست عدد به جهت آقا سيد عبد الله محرر ، تمام را به آقا سيد عبد الله دادم . آقا ميرزا ما شاء الله دوختهفروش هم آنجا براى كارى آمده بود . گفت حاج عبد الصمد را بعد از شما ديدم . شما برات را بدهيد ، شايد امروز چهل ، پنجاهى بدهد و مابقى را هم به تدريج بدهد . برات را به آقا ميرزا ما شاء الله دادم . بعد از خانه بهبهانى بلند شده ، شانزده هزار هم به كفشدارها داديم . قرار شد اول مغرب بنده و يمين الملك و حاج محمد آقا به خانه امير مفخم رفته براى آنكه قبالهها به امضا ، خط و مهر خودش برسد و وكالتنامه بدهد كه حاج امام جمعه خويى به ميل يمين الملك يا آقا ميرزا مسيح به ميل من قبالهها را مهر نمايند و همچنين براى تمبر ثبت و اسناد . بعد من و يمين الملك بهسمت خانه آمده او به منزلش ، من هم يك بعد از ظهر بصير الدوله را كه ناهار خورده ، از خانه اعتماد قاجار بهسمت بازار مىرفت ديدم .
پاسخ شاه به پيغام من
بصير الدوله گفت پيغام شما را به شاه دادم . فرمودند سيد محمد كمرهاى كيست ؟
گفتم همان سردسته ضد تشكيلى ، گفت شناختم . بعد گفته بود من هم نظراتى در اين مسافرت دارم و مطمئن باشند كه اگر نفعى نبرم ، براى ايران ضررى نخواهد بود و تصميم نمودم كه بروم .