اظهار داشت كه يك نفر زن از اقوام مرا ، لطفعلى نام يا اسم ديگر كه سابقا نزد حاج معتمد بود و اواخر به جعفر قلى دزد ملحق شده بود به زور به اسم عقد برده ، حالا كه او را به طهران آوردهاند و در حبس مىباشد ، [ كاش ] قسمى مىشد كه ضعيفه را طلاق مىداد . من هم به لسان السلطنه چيزى نوشته كه ميرزا بابا خان هرچه بگويد اجرا نما .
بعد آنها رفته آقا ميرزا فضل الله خان آمد و اظهار داشت كه آقاى امير مفخم مرا فرستاده كه شنيدم يك دانگ سالور را مىخواستيد بعد از معامله ما از يمين الملك خريدارى نمايى . چون يمين الملك مرا مكدر نموده ، ابدا ملك را به او نخواهم داد ، اما با خود شما حاضرم . بعد قرار شد تا روز شنبه كه امير از اندرون بيرون آيد و معالجه بريدگى بواسيرش تمام شده باشد . كار را بگذارنيم .
بعد ايشان هم رفته ، دو به ظهر مانده بيرون آمده ، احمد را فرستادم كه برات يكصد و پنجاه تومان را از حاج عبد الصمد دريافت دارد . خودم دو جفت ارسى بتول و ننه اسماعيل را برداشته ، سوار واگون به دكان استاد محمد على محلاتى به پسرش داده ، اصلاح نمايد .
بعد به حجره خلخالى ، مرآت السلطان و پرويز و خلخالى آنجا بوده ، مبارزه شوخى بين خلخالى و مرآت بود ، كه يكى گفت شما اگر عبا را به من بدهيد شما را به شاهزادگى مىشناسم . ديگرى گفت اگر پولش را بدهيد به كميتهاى شما را مىشناسم . بعد من بلند شده گيوه خودم را هم به استاد عباس دادم كه تعمير نمايد . بعد به كاروانسراى امير رفته ، يمين الملك را برداشته ، تفصيل مذاكره آقا ميرزا فضل الله خان [ را ] به او گفتم و جهت پول نياوردن خودم را هم گفتم كه ميرزا فضل الله خان گفت برات بانك و طومانيانس لازم نيست .
ناهار گراندهتل
بعد يمين الملك مرا برداشته سوار واگون به گراندهتل ، باقرزاده برد . ناهار خورده ؛ 14 هزار [ براى ] سه خوراك .
بعد بلند شده سوار واگون . قرار شد فردا اول غروب يمين الملك بيايد خانه ، صحبت ترتيب خريد ملك را بدهيم . بعد او به خانه خودش ، من هم به خانه آمده ، خوابيده ، چايى خورده ، يك به غروب بيرون آمده ، عين الممالك را از