ميدان توپخانه . بعد من به خانه آقا ميرزا غفار خان رفته ، گفتند بفرماييد حالا مىآيد . بعد من رفتم به خانه پارسى . احوال او را به قدر ساعتى پرسيده ، چايى خوردم . گفت شاه را واداشتند كه اگر طهران بمانى خطر بلشويكى دارد و اگر به فرنگ به روى ، بلشويكى از ميان رفته مجددا برمىگردى . صحبتها زياد شد .
بعد بلند شده به خانه آقا ميرزا غفار خان آمده ، خود او هم بعد آمد به قدر ساعتى نشسته قرار شد ، فردا صبح زود كتابچه مرتب ملك حسينآباد و قورقچى خودم را كه خريدهام با ترتيب خريد و قيمت و نمره ببرم آنجا و از روى آن فهرست بنچاقات نوشته شود . بعد بلند شده ، چايى مىخوردم كه همشيره آمد .
بعد قدرى صحبت ، دو و نيم به غروب بيرون آمده ، خانه يمين الملك رفتم .
روايت برادر محتشم الدوله از كردستان
محتشم الدوله برادرش آنجا بود . از كردستان و سالار اشرف و آقا شيخ ابراهيم كه هر دو كشته شده بودند ، صحبت نموده كه از اشرار و مخربين مملكت بودند ؛ خاصه شيخ ابراهيم كه اين همه قشون عثمانى و روس و غيره آمد با همه ساخت و قريب دويست هزار تومان اندوخته نمود . بعد [ از ] مظهر الاسلام كه در طهران حبس است سوال نمودم ، گفت او هم بد است اما نسبت به شيخ ابراهيم ، امام زمان است . بعد قرار شد از قول من و خودش از شريف الدوله بخواهد كه مظهر الاسلام را اسباب استخلاص او را فراهم آورد . بعد نقل كرد كه سيد حسن مدرس قبل از حركت شريف الدوله ، تقاضاى ملاقات نمود . باهم رفتيم منزل سيد ، بعد سيد توصيه از سالار اشرف و آقا شيخ ابراهيم نمود كه اين دو نفر در عالم نظير در صحت و لياقت ندارند . بعد كه رفتيم كردستان فهميديم در عالم به اين شقاوت كسى نيست .
بعد از خانه يمين الملك بيرون آمده از راه بازار قدرى اسكناس درشت گرفته ، ريزها را دادم . درب دكان كوزهفروشى ، صدر الممالك نشسته بود . قدرى با او صحبت و تأسف از فوت دبير الملك مىخورد . بعد چهار كاسه بزرگ و كوچك فيروزهاى قشنگ درويشانه از من خواهش نمود قبول نمايم . من هم قبول . بعد در دكان خلخالى گذاشته بهسمت خيابان رفتم ، در بين راه يك سيدى به من رسيد و گفت كه اشرف الملك حاكم بلديه به سيد جواد كوزهفروش امروز