تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى ) — صفحة 998

مساهمون:

ص٩٩٨
من به وزارت داخله ميل آمدن ندارم ، يا به منزل من يا به منزل خودتان قرار بدهيد ، بعد ناهار من و بتول و ننه اسماعيل آبگوشت خورده ، خوابيدم . احمد آمد كه مشار اعظم گفت مغرب مىآيم آنجا . و گفت دبير الملك هم در زرگنده ديشب سكته و فوت نمود . بعد به قدر ساعتى متألم و متأسف از اينكه يك نفر رفيق قديمى من كه به حسن عنصر و فطرت او سال‌ها معتقد بودم در اين دو ساله آخر عمر از جهت فقر و بىبضاعتى چنان تغيير ماهيت داد كه جزو رژيم خائنين و وطن‌فروشان خود را نمود و براى نيل به پول و مقام چشم از وجدان پوشيده ، كاركن اجانب شد . بعد چايى خورده به منزل مرآت الممالك برحسب وعده رفته آقاى عين الممالك هم آنجا بود . تا ساعت نيم به غروب صحبت و چايى و طالبى . بعد با عين الممالك بيرون آمده ، من به خانه آمده ، نيم از شب آدم مشار اعظم آمد كه به واسطه كار شخصى كه انگار فوت شد قصد آمدن داشتم ، حال عذر مىخواهم ، من هم عذر را پذيرفته . بعد آقاى مرآت الممالك آمد كه قدرى گردش نماييم . من هم بيرون آمده در ميان خيابان ، يمين الملك رسيد از درشكه بيرون آمده ، مشغول صحبت شديم . گفت از امير مفخم كه خواهش كرده بودم هفتصد و پنجاه تومان تخفيف از هجده هزار تومان بدهد و اوقاتش تلخ شده بود و ديروز حاج محمد آقا را واسطه نمودم ، امروز رفتم حاج محمد آقا را ديدم ، گفت نتوانستم امير مفخم را متقاعد نمايم . حال چه كنم ؟ من قدرى يمين الملك را ملامت نمودم كه به شما گفتم چندان طمع را زياد نكن . گفت خبط نمودم ، حال كار گذشته . گفتم بهتر اين است خودت امشب به روى و از قول من بگويى كه فلانى مرا خيلى ملامت نمود كه خلاف شما را در امر نموده ، حال هرچه بفرماييد اطاعت نمايم . بعد ايشان رفته ، من هم با مرآت و آقاى انتظام السلطنه و آقاى عين الممالك گردش‌كنان در خيابان كه خيلى باصفا بود صحبت‌كنان .

آنتريك انگليس بر ضد آمريكا

احمد هم سابقا رسيده بود [ مىگفت ] كه شنيده‌ام اداره امريكايىها اداره اعانه خود را جمع نموده‌اند و گفته‌اند ايرانىها قابل اعانه نيستند چه‌كه در خراسان خرى مرده بود و آن خر را در گودالى انداخته بودند و اهل آنجا يك بيرق
روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى ) — صفحة 998 | سيد محمد كمره اى / محمد جواد مرادى نيا