تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى ) — صفحة 992

مساهمون:

ص٩٩٢
از خواب چايى خورده به عنوان حمام ، اول غروب دم ماشين ، آقا ميرزا عباسقلى خان منتظر من بود . سوار ماشين ، توى راه باد گرمى مىوزيد . سه ربع از شب رسيديم . توى بازار ، آقا نصر الله رسيد كه الان رو به شما مىآمدم كه چه شديد ؟ بعد ما را آورد به صحن . جمعيت زيادى مشغول نماز و موعظه و زيارت و جمعى مشغول چايى . از وضع زوار كه دسته‌دسته و خانواده حلقه‌حلقه در حال طبيعى و مهربانى به راحتى بودند افسوس زياد خوردم كه اين بيچاره‌ها با اين حال اگر آن‌ها را بگذارند ، اما گرگانى كه نام خود را چوپان بشر قرار گذاشته‌اند چنان ظلم و تعدى به آن‌ها مىكنند كه حد ندارد . بعد ناصر الممالك حاكم و اعتماد التوليه و معتمد التوليه و آقا نصر الله و آقا ميرزا عباسقلى خان رفيق بنده در صحن روى قاليچه نشسته ، قهوه و نماز و صحبت ، معلوم شد حقوق حكومتى ماهى شصت تومان ، بيست تومان مخارج كاغذ و پاكت و مواجب منشى و نوكرهاى حكومتى ، الباقى چهل تومان ، البته دولتى كه به اين قسم مواجب بدهد و البته تقديم هم از حكام مىگيرد ديگر چه توقع بايد داشت .

منافع موقوفات آستانه حضرت عبد العظيم

بعد صحبت آستانه و منافع موقوفات او شد . سالى دوازده هزار تومان نقد و نهصد هزار خروار جنس دارد كه متولى و اعتماد و معتمد نفله مىكنند . دهات عمده زيادى داشت كه نادر شاه جزو دولتى كرد و نفايس خوب حضرتى هم تمام از ميان رفته . يك پرده زردوز اعلاى قيمتى ، او هم يفرم [ خان ] از ميان برد و خود او خورد . تا ساعت چهار در صحن بوديم . بعد بلند شده زيارت در حرم و به خانه آقا نصر الله رفتيم . اعتماد و من و ميرزا عباسقلى خان و رييس نواقل آنجا كه قوم اعتماد بود و ميرزا ابو القاسم برادر بزرگ اعتماد كه ناخوش و عليل بود مقدارى صحبت . شام مفصلى از دو قاپ چلو و خورشت قيمه بادمجان و گرمك و دوغ خورده تا ساعت شش و هفت صحبت . بعد خوابيديم .

[ امور روزانه ]

جمعه پنجم شوال . - اذان صبح از صداهاى حاج لك‌لك و هياهو و سينه‌زنى زورا در صحن چون شب خوابم نبرده بود بلند شده نماز خوانده ، مجددا خوابيدم . دو از آفتاب بلند شده با آقا ميرزا عباسقلى خان و آقا نصر الله چايى