دار بالاى سر او مواظب با موزرهاى كشيده . بعد قدرى چايى و توت و زردآلو خورده بيرون آمده ، قدرى زولبيا و پشمك خريده ساعت شش به خانه آمدم .
بتول و احمد را بيدار . گفتند قويم الممالك آمده بود . بعد چايى دم كرده ، سحرى هم نان ، ماست ، آبدوغ ، پنير ، خيار و سبزى داشتيم . با احمد و بتول خورده ، خوابيديم .
[ امور روزانه ]
جمعه 14 رمضان . - نزديك ناهار بلند شده ، خيلى كسالت و عطش زورآور شده ، فقط به قدرى دوغ و خيار افطار . بعد به حمام رفته ، سر و كيسه و حنا . بعد چهار به غروب بيرون آمده ، گوشت خريده ، به خانه آمدم . چايى خورده قدرى زردآلو هم . براى شب گفتم شايد نيايم . عصر بيرون آمده ، از خيابان ، منزل عين الممالك ، نبود . بهطرف ميدان توپخانه و شمس العماره . مقارن غروب چون حالتم بد نبود به خانه صمصام رفته ، جمعى هم آنجا بودند ، افطار خورده ، تا ساعت سه از شب مشغول صحبت .
بىكارى بختيارىها
سردار صولت پسر سردار ارشد هم آمد آنجا و اظهار دلتنگى نمود كه نه به ما مأموريتى مىدهند و نه ما را اذن مىدهند كه به ولايت خودمان برويم . بعد صمصام اظهار داشت كه از پنجاه سال پيش كه دولت سوارى از ما داشت و حقوق مىداد امسال وثوق الدوله او را قطع نمود . در بين صحبت تلفن از حصارك آمد كه ابو القاسم خان پسر ضرغام وارد شده . صمصام پرسيد كه سالار مسعود هم هست ؟ جواب رسيد تنها من آمدم . او اسلامبول است .
بعد ساعت سه و نيم بيرون آمده ، به خانه ميرزا غفار خان رفته ، تفصيل آنكه يمين الملك را من ديدم . خيال فروش نصيرآباد را از او نديدم . گفت او هم به امير حشمت نوشتم كه ملك را با شما سوال و جواب نمودم پانصد و پنجاه تومان بايد اضافه بدهيم . بعد بيرون آمده خانه مشير اكرم رفته ، گفتند با عصمت السلطنه به شميران رفتهاند . از آنجا به خانه منوچهر خان ، نبود .
احوالپرسى نمودم . از آنجا خانه حاج شيخ عبد الله ، او هم حمام رفته بود . گفته عرض ارادت مرا به او برسانند . از آنجا به خانه آقا ميرزا محمود خان كه از همدان آمده بود ، نبود و پدر زنش هم خوابيده بود .