خورده بودند . ننه اسماعيل هم ترچلو بار كرده و خورده بود . ماها هم آبگوشت .
[ امور روزانه ]
پنجشنبه سيم محرم 1337 . - صبح بعد از خواب و چايى يك حزب قرآن خوانده . دو از دسته بيرون آمده به منزل عين الممالك رفته احوالپرسى نمودم .
متين الدوله را ديده ، گفت نوشتهام اما تمام نشده ، قرار شد به فوريت تمام نمايد و سفارش نمودم به مصدق السلطنه گفته بلكه مساعدت معاش موقتى شهريه چندماهه به جهت آن عجزه « 1 » بدهد تا خداوند فرجى برساند .
بعد بيرون آمده به منزل يمين الملك رفته ، باز همان اطمينانات قويه در رساندن گندم به من داد كه مىرسانم . بعد بيرون آمده درب دكان آقا ميرزا عباسقلى خان . آدم آقا مير سيد محمد مجتهد طباطبايى مىگفت قوام حضور دو هفته قبل بيست خروار ، يك فقره گندم از ده ساوجبلاغش به شهر آورد ، بدون اينكه از دروازه به انبار ببرند . مشار الملك چندين خروار گندم وارد شهر نموده ، مفتش برد انبار . گفتند مال مشار الملك است ، قبول نشد . بعد مفتش منفصل و گندمها به خانه مشار الملك رفت . بعد بلند شده درب دكان گرفتار چك زبان حلاج شده كه تشكيلات بايد داده شود . من هم مستمع و مصدق شده ، خانه حاج ميرزا عبد الله روضه رفته قريب به ظهر تمام . بعد بلند شده به خانه آمده ناهار آبگوشت و انگور با بتول و ننه اسماعيل خورده ، آدم مرآت آبكش ما را با يك شيشه مركب آورده بود . سه چهار نفر هم آمده بودند ، من نبودم ، قرار شد سه به غروب بيايند . نفهميدم چه اشخاص بودند .
بعد مشغول تحرير شده صداى دستگاه كالسكه با زنگ جلو [ ى ] خانه شنيده شد . رفتم بيرون . بعد معلوم شد آقا ميرزا ابراهيم خان همسايه به رشت مىرود .
بعد قدرى دراز كشيده كاغذى از معاون السلطنه رسيد كه آشپز ما مرض معروف گرفته و دعوت ناهار فردا به روز ديگر موكول مىشود و فردا به خانه حاج ميرزا عبد الله براى اينكه حاج واعظ را دعوت نمايد مىروم .
دعوت شيبانى و آقاى همدانى طباطبايى از من به مساعدت جمعيت
بعد آقاى آقا ميرزا سيد محمد همدانى طباطبايى با شيبانى آمده ، معلوم شد اينها بودند كه صبح آمده بودند . بعد از مدتى صحبت صلح و جنگ عالم ،
هامش
( 1 ) . مادر حسين لله .