است ، حالا مىخواهد بىحساب بگويد . و اين شاهزاده با كمال بدى و رعشهء اندام احتراز از بىحسابى ندارد « 1 » . و يك قاشق از دواى فرنگى را امروز خوردم قدرى دلم را بهم زد ، ولى بعد از آن حالتم خوب شد . آقا على و اصغر خان و عبد اللّه خان هم آمده بودند با ساير نوكرها . و من خيال دارم تا منزل جناب مشير الدوله مخصوص گردش بروم .
و گفتند امروز جناب مستطاب آقاى امين السلطان صبح زود رفتهاند به طرف زيارت حضرت معصومهء قم سلام اللّه عليها ، چون آقا على را فرستاده بودم احوالپرسى ، او گفت از زبان ميرزا كريم . و ديشب ميرزا على اكبر خان در اندرون تا سه ساعتى بوده است . و طرف عصر معلوم شد يعنى جهانگير خان و ميرزا رضا قلى را ديدن كردم گفتند در دربخانهء مباركه با جناب آقاى امين السلطان بوديم و هنوز نرفته است . و من چهار ساعت به غروب مانده رفتم منزل جناب جهانگير خان وزير صنايع . از نوكرها كسى با من نبود .
آقاى مؤتمن الملك ميرزا حسين خان پسر جناب آقاى صاحب ديوان آنجا بودند . و جهانگير خان دربخانه بودند و مىگفتند خدمت حضرت و الا آقاى نايب السلطنه بودند بعد از فاصله آمدند . آنجا يكى دو نفر از منسوبان ايشان بودند پذيرائى كردند . وزير صنايع كه آمد به قدر نيم ساعتى نشستيم حرفهاى متفرقه گفته شد و به اتفاق آقاى ميرزا حسين خان سوار شديم ، يعنى در دورشكهء خودم نشاندم تا درب اندرون . و خان رفتند در بانك فرنگيها و من آمدم اندرون . از آدمها كسى نبود ، بعد امان الله را حاضر كردند فرستادم سيد احمد شوشترى را بياورند . و گفتند آقا على و عبد الله خان رفتهاند دكان بكمز افندى . و جناب وزير صنايع مىگفتند خدمت حضرت و الا بوديم . و حضرت و الا با جناب امين السلطان در آبدارخانه بودهاند و ما بىجهت معطل مانديم ، وقتى كه تشريف آوردند وزير مختار انگليس خدمت ايشان آمده ، وزير صنايع هم آمده بودند منزل . و حالا كه طرف عصر است ميرزا زين العابدين خان حكيمباشى ملقب به . . . « 2 » آمده خانه والدهء ميرزا حسين خان را مداوا كند و مرا هم ببيند . و مىگويد كه همين دواى . . . « 3 » مداومت نمائيد . و آقا على آمد من او را فرستادم منزل جناب امين السلطان مراجعت كرد گفت وقتى من رفتم آنجا جمعيت زياد بود . در ميان عمارت با ايشان يكى دو نفر از خارج هم بودند و جناب امين السلطان مىرفت طرف اندرون و به ميرزا كريم گفتند به همهء مردم بگوئيد بروند ، من مىروم اندرون . و پاكت مرا هم پس آورد و مضمون پاكت من اين بود كه گفته بودم « 4 » جناب شما به زيارت قم رفتهايد و قرار بود امسال من با شما بيايم .
هامش
( 1 ) - اصل : دارد .
( 2 ) - در متن لقب حكيمباشى را ننوشته است . لقب او مؤتمن الاطباء بوده .
( 3 ) - جاى يك كلمه سفيدست .
( 4 ) - اصل : گفتند .