تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات امين لشكر ( فارسى ) — صفحة 329

مساهمون:

ص٣٢٩
جناب امام جمعه ، عبد اللّه خان بفرستد و رقعه هم به جناب امام جمعه نوشته بودم عبد اللّه خان نبرده بود متغير شدم . به او فحش دادم كه ببرد . اوقات مرا تلخ كردند . متولى مقبرهء سردار كل از حضرت عبد العظيم آمد كه آن زاويه كه در مقبره بوده مرحوم حاجى ميرزا نصر اللّه مستوفى را مدفون كردند و درب او را به طرف صحن باز كردند . برادر او را هم در سابق در آن مقبرهء بزرگ مدفون كرده بودند . اين مقبره و ايوان را سى سال است كسان مرحوم سردار خرجها كرده و ساخته بودند . حالا اينطور مغشوش كرده‌اند . خلاصه من رقعه به آقاى امين الملك نوشتم كه حكمى بنويسند بعد از اين ديگر كسى را آنجا دفن نكنند . رقعه را فرستادم برده بودند . آدمهاى آنها يعنى حاجى آقاى فراش كه رقعه‌ها را برده بود نداده بود ، دادم به حاجى حميد بيك برد . و امان اللّه را گفته بودم كه برود وقايع‌نگار را خبر كند اينجا بيايد ، قرار بود ديشب بيايد نيامده است . و ساعت‌ساز فرنگى آمد دستى ميان ساعتها برد و رفت . و اسباب آن ساعت ديواركوب را برده درست كند بياورد . درست كرد و طرف بعد از ظهر آورد . و براى من دورشكه و اسب آوردند رفتم خانهء آقاى [ امين ] نظام . جلودار نعمت بيك همراه من بود با محمد على درشكه‌چى . براى تبريك رياست توپخانهء ايشان رفتم . در اطاقى كه كرسى بود نشستم . نيم ساعتى بودم . پسر مرحوم ميرزا محمد تقى لشكرنويس كه وقتى در تبريز بود و حالا در توپخانه است و منصب دارد آنجا بود . پسر مرحوم كيقباد ميرزا كه اسمش احمد ميرزا است آنجا آمد . قليانى كشيدم . يك فنجان چاى خوردم . پسر مرحوم حسينعلى خان جوانشير هم آنجا بود و رفت . و آنجا فرستادم جناب حاجى ميرزا عباسقلى اگر ميل دارد بيايد . از دست خستگى و بىمزگى كه اسمش را نمىدانم چه گذاشته نيامدند . خلاصه من از آنجا آمدم . از طرف باغ جناب مشير الدوله گذشته آمدم منزل يعنى اندرون والدهء ميرزا حسين خان . از نوكرها هم كسى اينجاها نيست . نماز ظهر و عصر را به جا آوردم . غلامرضا خان و ميرزا حسين خان مشق پيانو مىكردند . و مذكور شد كه جناب آقاى امين السلطان و آقاى سيف الملك به تلگرافخانه هستند . خلاصه در منزل كه بودم طرف مغرب جناب حاجى محمد خان پيشكار سركار شكوه السلطنه و محمد على خان پسر آقاى حاجى محمد رحيم خان آقازاده آمدند ديدن من . صرف چاى و قليان شد و رفتند . بعد از آن مقارن غروب وقايع‌نگار اينجا آمدند . قدرى حرفهاى متفرقه گفت . محمود هم براى او . . . « 1 » مهيا كرد صرف كرد . والدهء ميرزا حسين خان در باب
هامش
( 1 ) - جاى يك كلمه در اصل نقطه‌چين است .