بود . بعد از صرف قليان و قهوه مجلس ختم شد . و وقايعنگار هم آنجا بود . رفتم منزل و خانهء نواب محمد على ميرزا آنجا قدرى نان خشك و چاى صرف شد . و نواب محمد حسن ميرزا و ساير اخوان از نواب شمس الشعرا گله و شكايت داشتند و مىگويند مال همشيرهء ما را مىخواهد ببرد . و شمس الشعرا گويا غير از اين مىگويد و گفته است حاجى شاهزاده آنچه بوده به من واگذار و مصالحه كرده . خلاصه از آنجا آمدم اندرون والدهء ميرزا حسين خان و يك نارنج كباب كردند خوردم . و جناب شيخ معلم آمد قدرى حرف زديم او رفت . من يك رقعه به مقرب الخاقان ميرزا هاشم خان براى حساب كالسكه و اسب كه در پشت باغ قديم قوام دارند كرايه مىدهند [ نوشتم ] . و رقعهء سرهنگ و تعارفى به امين نظام ، به آقاى امين نظام نوشتم دادم حاجى آقاى فراش برد . و رقعه هم به جناب جهانگير خان وزير صنايع نوشتم . حالا كه يك ساعت به [ پايان ] روز مانده است مشغول نماز ظهر و عصر شدم . بعد از فراغ از نماز نشستهام و هواى اطاق تاريك است چراغ آوردهاند . امروز برف زياد باريده و باز هم مىبارد . و ميرزا على اكبر خان حالا از اندرون آمد ، امان الله همراه او بود . من رقعه به جناب آقازاده نوشتم و ملفوف آن رقعه به جناب حاجى محمد خان پيشكار عليه عاليه شكوه السلطنه دام شوكتها نوشتم . و اين قطعه كه پارسال در تبريز در توقف حضرت و الا وليعهد روحى فداه عرض شده بود براى ايشان فرستادم كه خدمت سركار عليه عاليه شكوه السلطنه برساند . . . « 1 » جواب نوشتهاند كه رقعه را به حاجى خان مىرسانم .
به تاريخ چهارشنبه 14 شهر جمادى الثانيه اودئيل 1307
امروز صبح زودتر بيدار شدم . بعد از نماز و ادعيه قنداغى خوردم و پهلوى كرسى افتادم . بعد از قدرى فاصله آقا على و ساير نوكرها آمدند . و من رقعه به نواب مهديقلى ميرزا نوشته و به حاجى حميد بيك داده بودم برساند . مىگفت دادهام عصر جواب مىگويم . و ميرزا نجفقلى آمد اينجا قدرى حرف زد . آدمش هفتاد تومان پول و اسباب او را برداشته برده است . . . . « 2 » و ناهار صرف شد . و براى من سواى ناهار يك كاسه آش كشك و كلم درست كرده بودند قدرى از آن خوردم با اينكه براى من ضرر داشت . و ميرزا نجفقلى پيش من ناهار خورد . شيخ معلم هم پيش من ناهار خورد . والدهء
هامش
( 1 ) - حدود يك سطر سفيد مانده است .
( 2 ) - جاى كلمهاى در متن سفيدست .