تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات امين لشكر ( فارسى ) — صفحة 306

مساهمون:

ص٣٠٦
وقت غروب است و چراغ آوردند تا بعد چه شود . نماز مغرب و عشاء را به‌جا آورده كتاب خواندم . شام آوردند مختصرى صرف شد ، و قدرى امشب كتاب قاآنى را مطالعه كرده خوابيدم .

به تاريخ روز سه‌شنبه 22 شهر جمادى الاولى 1307

امروز قدرى از آفتاب گذشته برخاستم . قدرى دوا در چشم ريختم . يك فنجان قنداغ خوردم . رفتم اندرون والدهء ميرزا حسين خان قدرى مرا مالش داد . بعد از آن رفتم حمام اندرون ميان آب گرم و صابونى زدم و لباس پوشيدم . سر حمام نماز كردم آمدم بيرون ، رفتم ميان اطاق بخور استوقدوس به سر و چشم خودم دادم . يك فنجان هم استوقدوس خوردم . رقعه به ميرزا كريم گماشتهء جناب مستطاب امين السلطان نوشتم كه احوال‌پرسى از جناب معظم اليه بكند . رقعه را دادم آقا غلامعلى لله برد به عاليجاه ميرزا كريم گماشتهء جناب معظم اليه برساند و بيايد . و هما خانم يك فنجان چاى آورد خوردم . و گفتم بروند آقا على را از آن خانه بياورند . و حالا كه دو سه ساعت از روز گذشته است آقا سيد احمد شوشترى آمده است . و رقعه هم به جناب آقاى امين السلطنه نوشته‌ام ، و حسن طلب آنكه اگر خيال بازديد داريد امروز [ يا ] فردا صبح در اندرون اين خانه بيائيد كه من هم كارى به ايشان دارم . رقعه‌ها را بردند ، ولى جواب از هيچيك نرسيده است . و شب را در خانهء پائين بودم . وقت غروب رفتم منزل حاجى ميرزا رضا قلى حكيم . نواب محمد على ميرزاى سهام الملك هم اينجا آمدند . امين الاطباء و ميرزا جعفر . . . . « 1 » و وقايع‌نگار هم اينجا آمد [ ند ] قدرى تخته‌نردبازى كردند . من هم يك دست شطرنج بازى كردم . پس از آن نماز كردم . بخارى را آتش كردند . شام هم آنجا صرف شد . در ساعت پنج رفتم خوابيدم . كرسى هم آتش درستى نداشت . هيمه « 2 » هم نداشتند . عجب‌تر آنكه منزل حاجى ميرزا رضا قلى كه بودم آقا عباسعلى آمد ميان مردم گفت امشب اينجا نه شام است و نه هيمه و نه زغال . آقا على هم . . . . « 3 » ندارد و رفته است خانهء دخترش . من اگر چه خجالت داشت ولى شكر خدا را به‌جا آورده ، و حاجى ميرزا رضا قلى هم دلدارى مىداد . خلاصه وقت را گذرانيديم . ساعت پنج رفتم خوابيدم .
هامش
( 1 ) - جاى يك كلمه سفيدست . ( 2 ) - اصل : كلمه‌اى شبيه « ايمه » . ( 3 ) - جاى كلمه‌اى سفيدست .