دورشكه مراجعت كردم . عبد اللّه خان و نعمت بيك جلودار آنجا بودند با من آمدند .
نعمت جلودار را فرستادم اندرون كيف كاغذ مرا آورد و گفتم برود سيد احمد شوشترى را بياورد . منزل آمدم . از خراسان ميرزا محمد رضاى مؤتمن السلطنه دو ثوب برك خوب و يك عدد پوستين اعلى براى من فرستاده بودند و مراسله با كمال احترام و خصوصيت نوشته بودند . و روزنامهء « اختر » هم آورده بودند . و آقا على و على مدد بيك حاضر بودند .
و نعمت جلودار را فرستادم به آن خانه خبر بدهد كه من امشب اينجا هستم . و فرستادم نقيب السادات را بگويند . بيايد . و حالا وقت مغرب است و على مددبيك چراغ آورده است و بخارى را آتش مىكند . وقت آمدن ميان خانهء ميرزا محسن نگاه كردم ديدم بقدرى كثيف « 1 » است كه انسان از ديدن آنجا بيزار مىشود و خودش هم با حالت مغشوش و سر و روى كثيف حالا كه مقارن غروب است از خواب برخاسته ، يعنى به صداى من برخاسته نه نماز ، نه طاعت ، نه حالت ملاقات ، خداوند ان شاء اللّه در حالت او تغييرى نمايد . و در منزل جناب مستطاب امين الدوله ، عماد الاطباء كه بكمز حكيم باشد از جاجرود آمد گفت اعليحضرت همايونى فردا تشريف مىآورد و دو پلنگ در آنجا شكار فرموده به دست مبارك زدهاند و شكارهاى ديگر هم زدهاند و اعتماد السلطنه هم مىگفت آمده است . سهام الدوله و ساعد الدوله و صاحب اختيار و سايرين بودهاند ، ولى شدت بارندگى مجال شكار كردن نداده است . از قرار تقرير او به قدر هفتصد تومان پيشكش ناز شست دست مبارك ، سهام الدوله و جناب امين السلطان و ساعد الدوله و سايرين پيشكش دادهاند . و اعليحضرت همايونى روحنا فداه دماغى داشتهاند . و من اوقاتم تلخ است كه در اين سفر شكارگاه نمىتوانستم پيشكش و سوغاتى تقديم خاكپاى مبارك كنم . چون هميشه در اين موقعها غفلت نمىشد . اين دفعه نمىتوانستم تهيه كنم .
شب را هم در خانهء شهرى بودم . آقا على و اصغر خان و آقا عباسعلى و سيد شوشترى بودند . نماز كرده شام صرف شد . و سيد خراسانى هم آمد تا ساعت پنج نشستم بعد از آن خوابيدم . پوستينى كه مؤتمن السلطنه فرستاده بودند با اينكه آستينهاى او را اندوخته بودند پهلوى كرسى دوش گرفته خوابيدم .
هامش
( 1 ) - اصل : كسيف .