خودش است . از حاجى ميرزا رضا قلى حكيم بيست تومانى قرض مىخواست براى خرج و غيره . حكيم گفت فردا مىدهم ، ولى آقا على را خجالت مىداد . و من هم در اين حاجت كه براى كارهاى ما پيدا شده هر ساعت از خداوند مرگ را استدعا مىكنم . و نمىدانم خداوند چهوقت فرجى و گشايشى مرحمت و تفضل مىفرمايد . رقعه به والدهء ميرزا حسين خان نوشته بودم احوالپرسى كردم . فراش برد جواب آورد . الحمد للّه همه سلامت هستند . و من از آنها خجالت دارم كه خرجى ندادهام . و امروز برف خوبى آمده و معروف است هر سال كه اعليحضرت همايونى به جاجرود تشريف مىبرند برف مىآيد . اسباب اطمينان زارعين و مالكين و مردم از بابت زراعت مىشود .
روز پنجشنبه 18 شهر ربيع الثانى اودئيل 1307
امروز بعد از اداى نماز و غيره صبح رفتم خانهء جناب مستطاب آقاى عضد الملك دام مجده . از دكان بكمزافندى يك زوج دستكش برداشتم . عبد اللّه خان و اصغر خان با من بودند . سليمان بيك را در دكان افندى ديدم گفتم يك جامهدار خز براى پيشكشى شاه [ مىخواهم ] كه به جاجرود بفرستم . و خانهء جناب آقاى عضد الملك رفتم ايشان تنها بودند ناهار آنجا صرف شد . در پشت كرسى قدرى حرف زديم تا عصر ، چاى خوردم و دو ساعت به غروب مانده آمدم ، عبورا بكمزافندى را ديدم . آمدم منزل گفتند جليل خان مباشر ملبوس و ميرزا زينل معاون لشكر هردو فوت شدهاند . خداوند آنها را رحمت كند . و اصغر خان را فرستادم خزى كه سليمان بيك وعده داده است بگيرد بياورد كه ان شاء اللّه جاجرود بفرستم . و عبد اللّه خان رفته پارچهء روفرشى فرنگى را بگيرد بياورد . و شب را در اندرون والدهء ميرزا حسين خان بودم .
روز جمعه 19 شهر ربيع الثانى اودئيل
امروز كه برف زياد آمده بود و كوچهها مغشوش بود ، ميرزا حسين خان با راهآهن به حضرت عبد العظيم با غلامعلى رفته بود و من در اندرون بودم و عريضه به شاه و كاغذى به جناب آقاى امين السلطان نوشته بودم و منتظرم كه يك جامهدار خز تحصيل شود و به جاجرود بفرستم . سليمان بيك وعده داده بود بدهد و نداده است . تلگرافى احوالپرسى به جناب امين حضور كردم كه به جاجرود گفته شود . و ناهار هم در اندرون خوردم و بيرون نيامدم . شب شنبه را هم آنجا بودم خودم را مشغول كردم .