تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات امين لشكر ( فارسى ) — صفحة 272

مساهمون:

ص٢٧٢
كردم خيلى مخروبه شده است . سيد احمد شوشترى را صدا زدم و فرستادم ببيند جناب علاء الملك در منزل هستند يا نه ؟ گفتند هستند . از طرف درب جنب عمارت سردار كل آنجا رفتم . ناهار را هم تكليف كردند آنجا ماندم . سركار آقاى نصر الملك با آقا امير بودند . وقت ناهار شد ناهار آوردند . پسر جناب نظام الملك كه از همشيرهء ايشان است و اسمش ابو الحسن خان است با معلم او سر ناهار بودند . بعد از ناهار هم ساعتى آنجا نشستم . دو سه دست تخته نرد با آقاى نصر الملك بازى كردم . و پس از آن سه چهار ساعت به غروب مانده آمدم خانهء پائين . چند طغرا دستخط مبارك و عكس مرحوم سردار كل و مرحوم فرخ خان امين الدوله كه ديروز از اندرون جدا كرده بودم در اطاق خلوت دادم به ديوار كوبيدند . عكس مرحوم سردار كل و مرحوم امين الدوله ، عكس اين اشخاص : اعتضاد السلطنه و مرحوم ناصر الملك ، جناب نصر الدوله ، جناب قوام الدوله ، جناب حسنعلى خان امير نظام ، امين لشكر ، قطعهء دستخط وزارت خالصه ، قطعهء دستخط پيشكارى آذربايجان ، عكس مرحوم امين السلطان ، عكس جناب امين السلطان « 1 » . جناب ميرزا محمد على صدر ديوانخانه پسر مرحوم عضد الملك صدر قزوينى ديدن من آمدند . خيلى آدم درست خوبى است . قدرى تسلى از وضع حالت حاليه دادند . و از اين سفر خراسان . . . « 2 » و غيره مذاكره كرديم . ميرزا جواد خان منشى كه نزد معين السلطنه بود اينجا آمد . و ميرزا عبد الغفار منشى آمد و قدرى نشسته و رفتند . و جواب تلگرافى كه از جانب مستطاب امير نظام از بابت تنخواه گفته بودم رسيد كه سواد آن اين است : « جناب جلالت‌مآب سركار امين لشكر دام اجلاله . از نوشتن جواب تلگراف جنابعالى خجالت دارم . . . « 3 » » حالا كه دو ساعت از شب گذشته است وقايع‌نگار آمده قدرى حرف زديم . پولى از حاجى ميرزا رضا قلى قرض مىخواست گرفت و شام پيش من خورد و رفت .

روز دوشنبه 15 شهر ربيع الثانى اودئيل 1307

امروز بعد از نماز و دعوات و خوردن عشبه و غيره فرستادم اسب و دورشكه آوردند ، به خيال رفتن سليمانيه و ملاقات جناب مستطاب عضد الملك دام مجده بودم .
هامش
( 1 ) - اين چهار موضوع اخير در حاشيهء دست راست آمده است . ( 2 ) - يك كلمه ناخوانا . ( 3 ) - جاى پنج شش كلمه سفيدست .