تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات امين لشكر ( فارسى ) — صفحة 273

مساهمون:

ص٢٧٣
رفتم درب باغ جناب مشير الدوله عبور كنم پرسيدم در باغ بودند ، « عرفت اللّه بفسخ العزائم » . ايشان را هم خواستم ملاقات كنم پياده شدم آنجا رفتم . ايشان كمال حسن خلق و مهربانى با من كرده‌اند . ناهار را آنجا تكليف كردند . وقت ناهار هم بود همانجا ناهار مأكولى صرف شد . سيد شوشترى و آقاى معتمد الملك هم بودند و دو ساعت متجاوز آنجا بوديم . و معلوم شد جناب مستطاب آقاى امين السلطان وزير اعظم دام اقباله هنوز جاجرود نرفته‌اند . جواب رقعه هم به جناب مستطاب مشير الدوله نوشته بودند و خيال دارند فردا جاجرود بروند . و من عبد اللّه خان را حالا خيال دارم بفرستم خانهء ايشان استفسار كند ، چيزى اگر پيدا بشود براى شاه بفرستم . آقا على هم اينجا است حمام رفته . على مدد را فرستادم در راه از والدهء ميرزا حسين خان احوال‌پرسى بكند . رفت و جواب آورد . و رقعه به جناب مستطاب امين السلطان نوشتم دادم عبد اللّه خان برد . استفسار كردم كه هرگاه صلاح بدانيد يك چيز مختصرى و عريضه به جاجرود براى تقديم خاكپاى مبارك بفرستم . و سر قليان فيروزج را هم نايب ابو القاسم آورد ، يعنى از آقا محمد تقى زرگر گرفت آورد . و قلمدان مرا هم بىدوات فرستاد . دادم به عبد اللّه خان برد دوات بيندازد . شب را در خانهء شهرى بودم . اول شب سيد شوشترى و مداح شوشترى هم آمدند . مداح شوشترى مىگفت شب پنجشنبه ، من دعائى است اينجا مىآورم براى حوائج خوب است . و ميرزا محسن هم امشب شام و چراغ اول شب گفتند ندارند . بعد از آن آقا على از يك جائى تهيه كرده بود . از خانهء ميرزا حسين خان هم يك كاسه دلمه و آبگوشت و از منزل ميرزا محسن هم خوراكى آوردند و آقا على هم شامى تهيه كرده بود . با آنها شام صرف شد . و دو ساعتى خود را مشغول كرديم آنها رفتند و من خوابيدم .

روز سه‌شنبه 16 شهر ربيع الثانى

امروز خيال داشتم بروم سليمانيه جناب جلالت‌مآب آقاى عضد الملك را ملاقات كنم و گردشى هم كرده باشم . حالتم منقلب شد ، هم در سرم گيجى پيدا شد هم دلم به هم خورد و قدرى رطوبت قى كردم بىحال شدم . به اين جهت گفتم درشكه حاضر كرده بودند بردند و در پشت كرسى افتادم . سيد احمد شوشترى و سيد خراسانى آمدند با آقا على و غيره قدرى حرف زدم . و رقعه به آقاى امين الملك نوشتم و دويست تومان پول خواستم كه براى خرجى تهيه شود و از بابت مواجب سال نو قبض بدهم . رقعه را دادم به حاجى حميدبيك ببرد برساند . عبد اللّه خان هم آمد قدرى با آنها حرف زديم . نزديك