شوشترى زير بغل مرا گرفت در ميان دالان اطاق بىاختيار افتادم و ضعف زيادى حاصل شد و عرق زياد از من جارى شد . به قدر بيست دقيقه به اين حالت افتادم . يكى دو فنجان گلاب نبات آوردند خوردم . شاهزاده حكيم را آوردند حالت مرا ديد . قدرى اطمينان داد و اينطور نسخه و دستور العمل مدوا داده است . امروز پاشويهء خردلى و بادكش به ساق پا از هر كدام ده دوازده دفعه . شام نخود آب با دو مثقال هليلهء نيم كوب ميل فرمايند .
ناهار هم يا نخود آب يا آش سادهء بسيار رقيق . فردا شب هشت دانه زالو به موضع نشيمن گاه « * » بيندازند . بعد از ناهار جناب ثقة الاسلام و ساير رفتند . من قدرى راحت شدم يعنى دراز شدم . و شاهزاده حكيم مىگفت حالت جناب امير نظام هم به كسالت باقى است . اگر اينطورها باشد نمىتوانند استقبال شاه بروند . و حالا اصغر خان قليان آورده است .
بعد از ظهر است و ميرزا سيد مرتضى لشكرنويس رقعه به من نوشتند . سواد او اين است :
« ديشب دوشنبه بيست و چهارم شهر ذى حجة الحرام اودئيل بود . در عالم واقعه ديدم كه جناب جلالتمآب بندگان عالى دام اقباله در توى ارسى نشستهايد . دو ارسى تو در تو است و در كنج ارسى ، از پشت ارسى پنجره نشسته و بنده هم در ارسى اول محاذى سركار عالى بودم . گويا روز عيد بود و جمعيتى در هردو ارسى خدمت . جنابعالى بودند و شاهى اشرفى عيدانه به همه التفات مىفرموديد . در پشت پنجرهء شيشه به بنده با سر اشاره فرموديد كه بيا . بنده هم آمدم دست جنابعالى را بوسيدم . دست كرديد به دورى اشرفى يك مشت اشرفى مرحمت فرموديد ، ولى آن پول مثل فندق كوچك و غير مسكوك بود .
بنده هم شكرانه گفتم و در قلبم گذشت كه حيف است كه اين وجود با اين كرم و سخاوت در اكثر اوقات خانهنشين است . اميدوارم كه اين خواب ، خواب خيلى خوبى باشد و خوب و زود هم ان شاء اللّه تعالى اثر و نتيجه بخشد و تغيير خيلى خوبى داشته باشد . خاصه در اين شب كه شب عيد خاتم بخش ( ؟ ) بوده است . اگر صبح مىدانستم كه روز عيد است شرفياب مىشدم و خواب را زبانى عرض مىكردم . از اينكه خوب روزى و خوب خوابى است خواستم به عرض جنابعالى برسد و ان شاء اللّه مسرور باشيد . چون وقت عصر است و روضه دارم بدان جهت نتوانستم شرفيابى حاصل كنم و مشغول دعاگوئى بودم . زياده جسارت است » .
اين صورت خواب را مقرب الخاقان ميرزا سيد مرتضى لشكرنويس كه سيد نجيب مقدسى است به دست خود به من دادند به تاريخ فوق در تبريز . بعد از ظهر آمدم اندرون
هامش
( * ) - اصل : كار