تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات امين لشكر ( فارسى ) — صفحة 156

مساهمون:

ص١٥٦
عاليجناب ملا محمد شفيع آلان براغوشى كه در خدمت جناب مجتهد سلمه الله است در باب دخترى كه معقودهء پسر لطف الله‌بك است و آخوندى مدعى است كه پيش از آن معقودهء من بوده با رقعهء جناب مجتهد سلمه الله آمده كه بفرستم آن دختر را تبريز بياورند كه معين شود .

چهارشنبه 16 شهر ذى حجة الحرام

امروز بعد از نماز و غيره يك فنجان يدوردپطاس و يك فنجان عشبه در اندرون خوردم . آقا مير احمد قصير آمد و تلگرافى از وقايع‌نگار آوردند كه آقا محمد تقى زرگر مىگويد كه سر قليان را نمىدهم كه از آقا على و آقا حيدر على طلب دارم . من اوقاتم تلخ شد . باز تلگراف كردم كه خدمت جناب مستطاب مشير الدوله دام اقباله اظهار نمائيد كه او را بياورند نگاه دارند بگيرند . من سى و پنج تومان ادعاى او را كه گفته بود عوض قرض قهوه‌چى داده‌ام ، به هزار زحمت به توسط ميرزا محمد خان وكيل آذربايجان به شما دادم . حالا بعد از مدتى كه بايد سر قليان را بفرستد اين جوابهاى بىمعنى مىرسد . و كاغذ به طهران ، تحريرى به وقايع‌نگار نوشتم و شرحى هم تحريرا به جناب مستطاب مشير الدوله نوشتم كه آقا محمد تقى را بياورند نگاه دارند سر قليان را از او بگيرند . آقا على هم مىگويد آقا محمد تقى با ماها حسابى ندارد . خلاصه ناهار آوردند صرف شد . ناهار را از بيرون محمد خان آورده بود . و عبد الله خان را گفته‌ام كه مالها را او سركشى نمايد و نگاه دارد . و طرف مغرب درد دلى عارض شد ، تا خانهء ميرزا يوسف خان رفتم آنجا قدرى نشستم . ميرزا احمد مباشر اردبيل بود و نقيب السادات هم آمد . حاجى فضلعلى خان هم آمد قدرى حرف زدند . من دو فنجان نبات داغ خوردم قدرى دلم آرام گرفت و آمدم اندرون . عبد الله خان هم همراه بود . نماز كردم و شب را هم چند دست تخته نرد بازى كردم و شام خوردم خوابيدم .

روز پنجشنبه 17 شهر ذى حجة الحرام

صبح زود بيدار شدم و رفتم حمام مشير نظام . آنجا قدرى آب سرد سرم ريخته شست‌وشوئى كردم و صابونى زدم ، نماز كردم و از آنجا بيرون آمدم . در منزل ميرزا
روزنامه خاطرات امين لشكر ( فارسى ) — صفحة 156 | ميرزا قهرمان امين لشكر