تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات امين لشكر ( فارسى ) — صفحة 142

مساهمون:

ص١٤٢
حميد بيك رفتند قند و چاى براى من بگيرند و لباس « محرمى » هم بگيرند . وقت ناهار هم حاجى فضلعلى خان پسر مرحوم حاجى ميرزا صادق خان سرتيپ اينجا آمدند و ناهار حاضر شد صرف كردم ، و حاجى فضلعلى خان منظورش اين است كه در حق پسر او وجهى برقرار نمايند و براى خودش جناب مستطاب امير نظام فوجى معين [ كنند ] و منصب سرتيپى به او بدهند . او هم قدرى آنجا بود . و احمد كلوانقى كه طلبى از . . . « 1 » دارد از جناب مستطاب امير نظام حكم مىخواهد عريضه نوشته بود . حاشيهء آن جناب وكيل الملك حكمى نوشته بود كه به مهر جناب مستطاب امير نظام برسد . دادم على مدد ببرد مهر كنند . جناب مستطاب امير نظام امروز حالت نداشته‌اند . محمد رضاى آدم خودشان را پيش من فرستاده بودند احوال‌پرسى كرده بودند . گفته بودند كه حالتم امروز كسالتى دارد . و محمد حسين خلخالى آمده بود كه مدعى ابراهيم سلطان خلخالى است و آدم معقولى است و مىگويد من ياورى نمىخواهم و مىخواهم در سر همان دسته كه با ابراهيم سلطان است برقرار باشم . فرستادم پيش جناب مشير نظام كه ميان آنها را معزى اليه قرار بدهد . و امروز گفتند معتمد السلطان محمد تقى خان معز الملك فاتحه براى امين حضرت بگذارد . فردا ان شاء الله صبح آنجا مىروم . . . « 2 » و روزنامهء اطلاع . . . « 3 » آورده بودند مطالعه كردم . تفصيل تشريف‌فرمائى شاهنشاهى را به فرنگستان نوشته بودند .

[ سه‌شنبه 8 ذى حجة الحرام ]

و امشب كه شب سه‌شنبه است آمدم منزل والدهء ميرزا حسين خان جزوه‌هاى روزنامه را كه . . . « 4 » بود دادم عبد الله خان با ابريشم و سوزن متصل به يكديگر بدوزد . و مشق ميرزا حسين خان را ديدم استعداد خط او خوب است . و حاجى حميدبيك و آقا على رفته بودند بازار براى من چهار ثوب قبا و دو ثوب الخالق « 5 » دادند خياط باشى بدوزد . حالا كه دو ساعت و نيم از شب سه‌شنبه گذشته است در منزل والدهء ميرزا حسين
هامش
( 1 ) - جاى اسم سفيدست . ( 2 ) - جاى سه چهار كلمه سفيد است . ( 3 ) - جاى كلمه‌اى سفيد . ( 4 ) - جاى كلمه‌اى سفيد بود . ( 5 ) - اصل : ( - ارخالق )