تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات امين لشكر ( فارسى ) — صفحة 109

مساهمون:

ص١٠٩
مانده آمديم در چادر ، نماز ظهر و عصر به‌جا آورديم . وقت نماز مغرب و عشا باز به چادر جناب مستطاب اجل امير نظام رفتيم . ميرزا سيد على خان بود . يكى دو غزل خواند و مشغول بازى بودند . من از جانب جناب امير نظام بازى كردم . و من بيست سى تومان پول جناب مستطاب امير نظام اقباله را به مقرب الخاقان خانبابا خان و غيره با كمال كسالت باختم و شام صرف شد و آمدم در چادر آفتاب‌گردان خوابيدم .

به تاريخ شنبه 22 شهر شوال المكرم

بعد از آنكه از خواب برخاستم نماز و ادعيه به‌جا آورده ، جناب مستطاب اجل آقاى امير نظام با اينكه شب را زياد نشسته بودند صبح را خيلى زود برخاسته ميان باغ گردش كردند ، و درخت گل سرخ زياد در اين باغ است تفرج كردند . من هم بعد از نماز و ادعيه ، زيارت عاشورا خوانده ، پس از آن مهدى خان پسر عاليجاه قلى خان كه آردل باشى حضرت اجل آقاى امير نظام با احتشام است آمد توسط از ابراهيم سلطان خلخالى كرد كه من رقعه به مقرب الخاقان مهدى خان بنويسم كه در خدمت حضرت اجل توسط برقرارى او را بكند . چون از اول به اظهار من كه از سوء رفتار او در خلخال مردم شكايت او را كرده بودند معزول شده است . من هم نخواستم به دست من نان كسى قطع بشود ، و رقعه نوشتم . ديگر آنكه چون مهدى خان پسر قلى خان آردل‌باشى است [ و ] در خدمت حضرت اجل امير نظام مشغول خدمت است و سابق ميرزا على يار صاحب اين كار بوده ، مهدى خان پيش من آمد كه اگر ميرزا على يار شما را واسطه قرار بدهد از او توسط نكنيد . و مقرب الخاقان خانبابا خان حالا در آفتاب‌گردان كه من نشسته‌ام آمد و حضرت و الا اعتضاد السلطنه آمده‌اند منزل جناب اجل آقاى امير نظام مد ظله . وقت ناهار رفتم چادر جناب اجل آقاى امير نظام . ناهار را آنجا صرف شد . آقاى حاجى صدر الدوله و عزيز الله ميرزا و خانبابا خان و دو سه نفر بودند . كاغذى هم به طهران به حاجى محمد خان پيشكار سركار عليه عاليه شكوه السلطنه كه تازه از خراسان آمده است نوشتم دادم به آقاى خانبابا خان كه بفرستند . و نصر الله بيك آدم ميرزا يوسف خان شهر مىرود . به ميرزا يوسف خان كاغذى نوشتم كه چند تومان پول براى آدمها بفرستد و استفسار كار كربلائى عباسعلى شد كه چه كرده است و اگر كاغذى يا تلگرافى از طهران دارند بفرستند . جناب مستطاب امير نظام با مقرب الخاقان خانبابا خان بازى مىكنند و كاغذى هم احوال‌پرسى به والدهء ميرزا حسين خان نوشتم دادم نصر الله بيك آدم ميرزا يوسف خان كه شهر مىرود برساند .