رعايا به مرتبهاى مالدار و صاحب آلات و اسباب معيشت و زندگانى شده بودند كه به شرح و بيان نمىگنجد .
سلطان جمشيدنشان و اركان دولتش از قانون و سنتى كه سلاطين ماضيه ، خصوصا آبا و اجدادش داشتند ، انحراف ورزيدند و از مواعد حكمت ، تجاوز نمودند و اين كلام معجزنظام را فراموش نمودند : احكام الامور بالتدبير « 1 » .
آن سلطان جمشيدنشان تا مدت بيست و پنج سال ، چنان جهانبانى نمود كه هيچيك از ملوك و سلاطين پيشين ، يعنى پيشداديان و كيان و اشكانيان و ساسانيان و ملوك طوايف و عباسيان و آل سامان و سلجوقيان و ديالمه و اتابكان و خوارزميان و چنگيزيان و آل مظفر و تيموريان ، به خوبى و مرغوبى و باسامانى و پرمايگى آن سلطان جمشيدنشان ، پادشاهى ننمودند .
از تأثير سپهر آبنوسى ، آخر الامر ، دولتش چنان به مغلوبيت و مقهوريت و مخذوليت و منكوبيت و ذلت و افتضاح انجاميد كه ذكر آنها باعث كلال و ملال و غمّ و همّ شنوندگان خواهد شد .
مِن كلام لا ادرى « 2 »
اسب و چاكر ، چو نان و جو ندهى * نرود اسب و چاكرت به رود
هامش
( 1 ) - كارها با تدبير ، استوار مىشوند .
( 2 ) - يعنى فرد ناشناس .