لشكر ، از تهيدستى و عسرت و پريشاناحوالى ، بهحد افراط ، بىاوضاع و آلات و اسباب شدند و از فقر ، درهم شكستند ، مانند شيشه بر سنگ . و از فرط عسرت و فقر و فاقه ، قواعد خدمتگذارى و مراسم بندگى را فراموش و از وصل لعبت شادمانى ، مهجور و با زال غصه و غم ، همآغوش شدند . و شب و روز ، همه در اين انديشه بودند كه به جهت خود ، آقاى نوكرپرور نوى و مطاع چاكرنواز ، يعنى لشكرآرا خسروى پيدا كنند و ساعى در اين باب بودند كه به هر قسم كه مقدورشان بشود ، فتنه و فسادى ظاهر و شور و شرى برپا كنند .
چون علم حساب و رايت احتساب و سنجق عدل را اولياى دولت قاهرهء سلطانى ، از بىعقلى و بىتمييزى و شيطانخيالى ، از پاى درآوردند . اصفاهان ، بلكه همهء ايران ، مانند طويله و اصطبل ، بىمهتر شد . خلايق ، به شيرينى درهم افتادند و هركس به پهلوانى و شبروى كه مىتوانست ، از زن و دختر و پسر و مال هركس محظوظ و متلذذ بشود ، كوتاهى نمىكرد .
صفحهء دلكش سياست را باد بىتمييزى ، از بساط رياست برد و حظ احتساب و رقم حساب را نشتر جور و ظلم ، از صفحهء روزگار سترد .
همهء اهل آن زمان ، چنان پرورده و مست و ملنگ شده بودند كه از دستبرد همديگر ، مانند اشتران مست و گاوان جنگى ، همه پريشانحال و آشفتهخاطر و دلتنگ و اكثر اهل آنزمان ، پهلوان و كشتىگير و شبرو و مكار و عيار و رند و لاابالى و طرار بودهاند و به هرجا و به هر سرايى كه زن يا دختر جميله يا پسر جميلى و يا اسب و استر رهوارى ، گرانبهايى ، سراغ مىنمودند ، مىرفتند و به پهلوانى و شبروى و چالاكى و به فنون عيارى و مكارى ، آن را مىربودند و كام خود را از آن حاصل مىنمودند ، هرقدر كه مىخواستند و بعد از مدتى مىبردند و آن را به مكان خود مىنهادند .
چنان پهلوانان و زبردستانى بودهاند كه اسب بزرگ جثّه يا استر قوىهيكل را از ديوارهاى خانهها مىبردند و بر دوش خود گرفته ، مىدويدند و تا ده فرسخ ، بلكه بيشتر
رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 101
مساهمون: محمد هاشم آصف ( رستم الحكماء )
ص١٠١