عندليبچىباشى ، بطچىباشى ، طاووسچىباشى ، قنادچىباشى ، بزازچىباشى ، شعربافباشى ، لوّافباشى ، اكّافباشى ، كفاشباشى ، كلاهدوزباشى ، خراطباشى ، آيينهسازباشى ، اريكهدارباشى ، محمرهچىباشى ، حمامچىباشى ، خاصهتراش باشى ، زردوزباشى ، حدادباشى ، آجرتراشباشى ، مؤذنباشى ، شاطرباشى ، پهلوانباشى ، عزبباشى ، قلندرباشى ، خيامباشى ، منبتكارباشى ، حكاكباشى ، يورتچىباشى ، سورساتچىباشى ، فيلبانباشى ، شيربانباشى ، ماربانباشى ، غسالباشى ، تيمارچىباشى ، چاووشباشى ، نعلبندباشى ، بيلدارباشى ، مقنّىباشى ، مغنّىباشى ، مطربباشى ، مقلدباشى ، مسخرهباشى ، گداباشى ، زندانبانباشى ، جلادباشى ، مسّاحباشى ، قتّالباشى ، لوطىباشى و امثال اينان .
اينان همه با عمامهء حرير پرنقش و نگار خليل خانى و كفش ساغرى و چاقشور كردى و چهار زرعى زرى كه بر ميان مىبستهاند و سواره با قليانهاى كرنايى ، آمدوشد مىنمودهاند و بعضى اسباب و آلاتشان زرين و سيمين بوده .
همهء آنان صالح و مصلح و معتبر و معتمد بودهاند و همه در فن خود ، استاد ماهر و صاحب شعور و وقوف و ادراك بودهاند و در فن خويش بسيار ساعى بوده ، به فن ديگرى ميل نمىكردهاند - به آن علت ، در فن خود ، فرد كامل بودهاند .
لاجرم ، چون دارايى و فرمانفرمايى آن سلطان جمشيدنشان ، از بيست و پنج سال گذشت ، زمرهء خرصالحان ، به افسانه و افسون ، رسوخ در مزاج آن خلاصهء ايجاد عصر خود نمودند و او را از شاهراه قانون حكيمانهء جهاندارى ، بيرون كردند و به كريوهء گمراهى كه مخالف عقل و حكمت و مصلحت است ، او را داخل نمودند . سررشتهء تربيت و نظم و نسق و ترتيب لشكر را از دست رها كرده و در طريقهء لشكرآرايى و ممالكپيرايى ، كمال تغافل و اهمال ورزيده . به اندك زمانى ، افراط و تفريط در امور سلطانى و اوضاع جهانبانى وى راه يافته . رعيت ، به حد افراط ، متمول و بااسباب شدند كه از كثرت اموال و اسباب ، از جام لبريز شراب استغنا و غرور ، مست و ملنگ شدند . و
رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 100
مساهمون: محمد هاشم آصف ( رستم الحكماء )
ص١٠٠