عباس آباد ، از صداى نقاره و كوس و كوركه و نفير كارناى از خواب ، بيدار گرديد . از مادر خود پرسيد : « اين چه صدا است ؟ » مادر در جوابش گفت : « غراب ميرزا تقى تاجرباشى از دريا ، بيرون آمده و اموالش وارد اصفاهان گرديده . به جهت اخبار و آگاه نمودن تجار و پيلهوران و بزازان كه بيايند و اموالش را بخرند ، نقاره مىزنند . آن طفل عالىهمت گفت : « اى مادر ، چهقدر نقد من نزد تو جمع شده ؟ » مادر گفت : « مبلغ هفتاد دينار . » آن طفل گفت : « اى مادر ، صبح بسيار زود ، مرا بيدار كن تا بروم و به توفيق خدا ، همهء اموالش را بخرم . » مادر در جوابش گفت : « اى بىعار ، به خواب رو و اين بيهودهها را مگو . » آن طفل دولتمند ، از شوق به خواب نرفت .
بامداد از جامهء خواب خود ، بيرون آمده و از خانهء خود ، بيرون رفته و به جانب خانهء ميرزا تقى مذكور ، روان گرديده و آمد تا به در خانهء ميرزا تقى . ديد درِ خانه ، گشوده .
داخل شد . ديد ميرزا تقى بر كرسى نشسته و به ذكر اسماء اللّه و تسبيح و تهليل ، مشغول است . آن طفل به ميرزا تقى ، سلام داد و جواب شنيد . ميرزا تقى ، چون نظرش بر آن طفل افتاد ، پرسيد از آن طفل كه : « تو كيستى و در اينجا به طلب كه و چه آمدهاى ؟ » آن طفل سعادتمند گفت : « من ، يتيم و بىپدر مىباشم . آمدهام به عون اللّه تا اموال غراب ميرزا تقى را بخرم . » ميرزا تقى از استماع سخنهاى آن طفل ، بسيار خوشش آمد و به آن طفل گفت : « پيش بيا . » آن طفل ، پيش آمد . از او پرسيد : « چهقدر سرمايهدارى ؟ » آن طفل گفت : « بعد از توكل بر خدا ، مبلغ هفتاد دينار دارم و آمدهام به فضل خدا ، همهء اموالت را بخرم . » ميرزا تقى به آن طفل گفت : « مبلغ صدهزار تومان ، اجناس مرا كه به صدهزار تومان در هند خريده شده ، به « 1 » صد و بيست هزار تومان مىفروشم به تو . آيا خريدى ؟ » آن طفل گفت : « خريدم . » و هفتاد دينار نقد را بيعانه به ميرزا تقى داد . ميرزا تقى باكمال رضا و رغبت ، آن مبلغ مذكور را از آن طفل يتيم دولتقرين ، بيعانه گرفت و گفت : « من
هامش
( 1 ) - اصل : و به .