تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 93

مساهمون:

ص٩٣
از وى صادر شده ، يكى اين است كه شخص حكاكى ، فقير و محتاج و مضطر شده بود . قطعه‌اى نبات مصرى سفيد صافى شفاف را شبيه به الماس ، تراشيده و در پنبه پيچيده و در حقه نهاده و نزد ميرزا تقى تاجرباشى مذكور برده . چون مشار اليه ، آن شبيه به الماس را ملاحظه نمود ، امر بر او مشتبه گرديده و از آن بسيار خوشش آمد و قيمت آن را به مبلغ سه‌هزار تومان ، گفتگو نموده و او را به اين قيمت مذكوره ، راضى نموده و شروع نمود به شمردن نقد و تسليم حكاك مضطر نمودن . چون به پانصد تومان رسيد ، ميرزا محمد تقى مذكور ، الماس نباتى مذكور را در دهان خود انداخت و از آن نبات مصرى ، دهان خود را شيرين نمود . آن شخص حكاك ، چون آن حال را ديد ، از خجالت و انفعال ، غرق عرق گرديده ، به ميرزا تقى مذكور ، عرض نمود : « همين‌قدر نقد ، كافيست مرا . » و چون ميرزا تقى مذكور فهميده بود كه آن حكاك ، فقير است و از راه فقر و فاقه و اضطرار ، اين شعبده و نيرنگ را به كار برده ، در جوابش گفت : « پوچ مگو كه سخن مردان ، برنمىگردد و قيمت الماس تو ، بيشتر از اين مىباشد . الحمد للّه كه سه‌هزار تومان نقد داديم و دهان خود را شيرين نموديم . » و مبلغ سه‌هزار تومان ، با بهجت و خرمى و بشاشت ، خواهىنخواهى ، تسليم آن مرد حكاك نمود و عذر بسيار از وى خواست . همچنين در محلهء عباس آباد اصفاهان ، نقاره‌خانه‌اى بود كه هرروز به قاعدهء معروفه مىزدند . و آن محلهء مذكوره را دوازده‌هزار خانهء آباد بوده ، همه با سردرهاى عالى و همه با نقش و نگار . و هروقت كه غراب « 1 » ميرزا تقى مذكور از دريا ، بيرون مىآمده و اموالش وارد اصفاهان مىگرديد ، نقاره‌خانهء مذكور عباس‌آباد را فرومىكوفتند و كوس و كوركه مىزدند و كرناى مىدميدند و تجار و پيله‌وران ، باخبر و مطلع و آگاه مىشدند و مىآمدند و امتعه و اقمشه‌اش را مىخريدند . اتفاقا در نيمه‌شبى نقاره‌خانهء مذكوره را مىنواختند . طفل يتيم بىپدرى در
هامش
( 1 ) - نوعى كشتى بادبانى .