پادشاهى ، بهجانب رى ، توجه نمود . و به اندك زمانى فاصله ، والاجاه ، جعفر خان زند مذكور ، با لشكر بسيار و آتشخانهء بىشمار ، از شيراز به اصفاهان آمد . و عالىجاه ، باقر خان مذكور ، با جمعيت و آذوقه و ما يحتاج بسيار ، در قلعهء تبرك هلاكو خانى رفته و لشكر والاجاه ، جعفر خان مذكور ، آن قلعه را مانند نگين انگشترى در ميان گرفتند و از بيرون ، بناى محاربه و مجادله نهادند . و عالىجاه ، باقر خان ، عريضهاى به خدمت والاجاه ، آقا محمد خان در اين باب فرستاد .
آن والاجاه ، چون از وجنات عالىجاه ، باقر خان ، چنان فهميده بود كه در دل ، طمع خام پادشاهى دارد ، درآمدن ، تعلل و اهمال مىكرد كه شايد باقر خان مذكور ، تلف بشود . كه ناگاه جبار خان چهار محلى كه امين باقر خان مذكور بود و دروازهء قلعهء تبرك مذكور در دست او بود ، دروازهء قلعه تبرك را گشود و قلعه را به تصرف گماشتگان والاجاه ، جعفر خان زند مذكور دادند و عالىجاه ، باقر خان مذكور و عالىجاه ، نقد على خان عرب لالوئى را كه معاونش بود ، با دست بسته به حضور والاجاه ، جعفر خان مذكور آوردند . حسب الامرش هر دو را به شمشير آبدار ، سر از تن جدا نمودند .
به اندك زمانى ، اين خبر به والاجاه ، آقا محمد خان قاجار مذكور رسيد . آن والاجاه ، مانند شير ژيان ، با لشكرى آراسته ، عازم اصفاهان گرديد . والاجاه ، جعفر خان از شنيدن آمدن والاجاه ، آقا محمد خان مذكور ، مشوش و مضطرب گرديده درويش بيراكى مذكور مشهور را كه ارادت به وى داشت و امور غريبه و عجيبهء بسيار از او ديده بود ، طلب نمود و از او پرسيد كه : « آيا صلاح ما مىباشد كه با آقا محمد خان قاجار برويم و محاربه نماييم ؟ » درويش مذكور ، پاى خود را بر زمين كوفت و گفت : « اى فرزند ، بدون تأمل و توقف ، حالا حالا رو به جانب شيراز برو و زندگانى را مفت و غنيمت بشمار كه آقا محمد خان ، پادشاه عظيم الشأن ايران خواهد شد و سلطنت در دودمانش خواهد ماند . » والاجاه ، جعفر خان مذكور ، چون به قول درويش مذكور اعتمادى داشت ، فى الفور ، خيمه و خرگاه و بعضى احمال و اثقال خود را برجا نهاده و از دولتخانهء
رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 465
مساهمون: محمد هاشم آصف ( رستم الحكماء )
ص٤٦٥