دهش ، يعنى نواب مستطاب مالكرقاب وكيل الدولهء ايران و معمار كاردان ايران ويران ، كريم خان زند همتبلند ، مسلول و به تدريج ، بيمار و بىحال و رنجور و ناچار ، آهنگ رفتن از اين دار غرور نموده و در اول ماه محرم سنهء هزار و صد و نود و سه هجرى ، با هزارگونه نااميدى و حسرت ، اين جهان فانى را بدرود و با هزار ناكامى و غم و هم ، از اين سراى بىثبات فانى ، بيرون رفته و در فردوس برين جاويد ، نزول و ورود نمود . طاب اللّه ثراه و جعل الجنة مثواه و غفر له و لوالديه .
هنوز جسد بىجان آن فرمانفرماى مغفور مرحوم ، در فراش نهاده و به خاك نسپرده كه از اقربا و خويشانش ، يعنى از طايفهء زند به كله از عزت و دولت بريده پيوند ، قريب به پنجاه نفر ، پهلوانان شمشيرزن خنجرگذار شيرگير پلنگنخجير كه هريك در دلاورى و دليرى ، غيرت سام نريمان و رشك رستم دستان بودند و هريك داعيهء پادشاهى داشتند ، همه از شراب نخوت و غرور ، مست و ملنگ ، مانند زندهپيل و شرزهشير و نرهپلنگ ، با خدم خود ، به آلات حرب ، آراسته و به اسباب جدال ، پيراسته ، از خانههاى خود ، بيرون آمدند . با هم ، بالاتفاق به طمع مال و منال ، در ارگ پادشاهى كه خزانهء زر و سيم و جواهر و انبار امتعه و اقمشه در آن بود و به دورش خندقى عريض و عميق بود و همهء آن را از سنگ و آجر و گچ ساخته بودند و يك دروازه داشت ، هجوم آوردند و دروازهء ارگ را بستند .
در بيرون ارگ ، برادر بطنى آن سلطان مغفور ، عالىجاه ، زكى خان زند بىمروت كينهور سفاك بىباك خونآشام ، همهء قشون آراستهء پيراستهء ركابى را به دور خود ، جمع نموده و دور ارگ را فرو گرفتند . و سه روز ، آن ارگ را محاصره كردند . و روز سيم ، عالىجاه ، زكى خان ظالم خونريز بدعهد پيمانشكن ، از روى مكر و خدعه ، يك زنى از زنان مرحوم وكيل كه كمال اعتبار داشت و قرابت با خود و ايشان داشت ، با قسمنامهء در ميان قرآن نهاده ، در ارگ پادشاهى ، نزد آن دلاوران اجلرسيده فرستاد . آن جوانمردان سادهدل ، خاطرجمع و مطمئن القلب ، از ارگ ، بيرون آمدند .
رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 440
مساهمون: محمد هاشم آصف ( رستم الحكماء )
ص٤٤٠