بگفتم تختهاى بركَن ز گورش * ببين تا پادشه يا پاسبانند
بگفتا تخته بركندن چه حاصل * همين دانم كه مشتى استخوانند
من كلام لاادرى
عنقريب است كه از ما اثرى باقى نيست * شيشه بشكسته و مى ريخته و ساقى نيست
آن خديو نيو جمجاه همتبلند ، دهان آن نگار شكرخند را بوسيد و فرمود مرواريد آوردند و به دست مبارك خود ، دهانش را پر از مرواريد نمود و فرمود يك طبق زر و سيم آوردند و نثار آن بت سيماندام طناز نمودند و برخاسته و به دولتخانهء خود ، معاودت نمود و از شنيدن اين اشعار نصيحتآميز ، متنبه گرديده و حسن سلوكش با خلايق ، بيشتر گرديد ؛ غفر اللّه له و طاب اللّه ثراه و جعل الجنة مثواه . . .