حاكم ؛ و در رى ، عالىجاه ، غفور خان ، حاكم ؛ و در بحرين ، عالىجاه ، شيخ غانم ، حاكم ؛ و در قطيف ، حاج شيخ مسعود ، حاكم ؛ و در لحسا ، عالىجاه ، شيخ عبّود ، حاكم ؛ و بر همهء طوايف الوار ، عالىجاه ، محمد على خان ، ولد ابو الفتح خان ايلخانى ، حكمران صاحباقتدار ؛ و عالىجاه ، شيخ ناصر ، دريابيگى « 1 » بحر عمان ؛ و در كرمانشاهان ، عالىجاه ، اللّه قلى خان صفوى زنگنه ، بيگلر بيگى ؛ و در رشت و لاهيجان ، عالىجاه ، هدايت اللّه خان ، بيگلر بيگى ؛ و به طوايف اتراك فارس ، عالىجاه ، هاشم خان قشقايى ، ايل بيگى « 2 » ؛ و در بروجرد ، عالىجاه ، تقى خان ، حاكم ؛ و در همدان ، عالىجاه ، ابو المعصوم خان ، حاكم ؛ و در ملاير ، عالىجاه ، آقاسى خان ، حاكم ؛ و در گلپايگان ، عالىجاه ، على خان ، حاكم .
در هريك از قراى عظيمهء عراق و بلاد و قراى عظيمه و بنادر و سواحل فارس ، حاكمى با جاه و جلال بوده . در سمنان و دامغان و شاهرود و بسطام ، والاجاه ، ميرزادهء اعظم ، حسين قلى خان ، ولد خاقان عيوقشأن ، محمد حسن صفوى قاجار ، فرمانروا بود و عالىجاه ، محمد خان سوادكوهى در طبرستان و مازندران ، بيگلر بيگى با عظمت و حشمت و جاه و جلال بوده و در حكومت و رياست ، كمال استقلال داشت .
اتفاقا والاجاه ، حسين قلى خان مذكور ، چون عالىجاه ، محمد خان بيگلر بيگى سوادكوهى مذكور را چاكر خود مىدانست ، از آن عالىجاه ، باجى طلب نمود . وى از روى تكبر و نخوت ، سر از اطاعت پيچيده و تمرد ورزيده و به خدمتگذارى ، قيام و اقدام ننموده و مكدر شده و رنجيده و به سخنان زشت ، بىادبى نموده و در بدبختى بر روى خود گشوده . پس آن جهانسالار يگانه ، يعنى والاجاه ، حسين قلى خان مذكور ، بعد از استماع افسون و افسانه و نامعقولهاى آن بىخرد مغرور ديوانه كه خبر آوردند ، فى الفور با پانصد نفر سوار پرخاشجوى جنگى ، از قاجار و تركمان ، رستمانه به ايلغار « 3 »
هامش
( 1 ) - درياسالارى .
( 2 ) - رهبرى ايل .
( 3 ) - ناگهان بر كسى يا جايى تاختن .